رحم نکنید

از بچه گی تو گوشمون خوندن :به مردم رحم کن تا خدا بهت رحم کنه ...

حالا بزرگ شدم و فهمیدم :بلا رو کسی سرم میاره که تو بدترین شرایط دلم براش سوخته ...

مثل همین طیبه ... کارگر خونمون رو میگم که ١۵ سال خونه مامانم کار کرد و اخرشم بابامو اغفال ...

دلمون واسش سوخت لباسای حتا نو مونو ساک ساک پر کردیم تقدیمش کردیم ... دلمون سوخت از مکه یه ساک واسش سوغاتی اوردیم ... دلمون سوخت معرفیش کردیم یه جا تا وام بدون بهره بگیره و ۴ تا چرخ خیاطی بخره و یه جایی رهن کنه و یه کاری واسه خودش و دختراش جور کنه ... دلمون براش سوخت وقتی اسباب کشی کردیم از میز نهارخوری ١٢ نفره چوب گردوی ٢ سال استفاده شده بگیر تا تلویزیون و پرده و ماهواره و فرش و... حتا قلمدون پدربزرگ پدری که عتیقه محسوب میشد( و خانوم سر خود برداشته بود و بعدا خبر داد ) تا کرم دور چشم و ضد چروکا و عطر و لوازم ارایشی که میدادیم بهش احساس کمبود نکنه ... دلمون سوخت اجازه دادیم از خونه مشهدمون واسه تعطیلات خودش و خانوادش استفاده کنه ... دلمون سوخت تا سال سوم خرج تحصیل دانشگاه دخترشو دادیم ... دلمون سوخت واسه دخترش جهاز کامل دادیم ... دلمون سوخت هزار هزار هزار خریت دیگه کردیم ... چون فقط دلمون سوخته بود ... واسه کسی که روزی که به مامانم معرفی شد شوهرش بدهکار و فراری بود و این مونده بود با ۴ تا بچه قد و نیم قد و یه زیر زمین تو رباط کریم و یه عالمه گرسنگی و فلاکت ... واسه کسی که از سر دولتی بابام (بابایی که ننگم میاد اسمش رو بیارم ) تو آذری تهران خونه خریده ... ماشین خریده ... تولیدی لباس کار داره ... و حالا هم بابای بی همه چیز مارو ...

میخوام بگم نکنید این کارارو ... رحم نکنید ... بخشش نکنید ... خدا دوتا موقع س که خنده ش میگیره ،یکی وقتی که همه بخوان یکی رو از زمین بلند کنن و خدا نخواد ... یکی م موقعی که همه بخوان کسی رو زمین بزنن و خدا نخواد ... واینجوریه که خدا الان داره به ما ریشخند میزنه ...

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
memole

اقعا نمیدونم چی بگم پست قبلت رو خونده بودم حالم خراب شد ولی وقتی این پستت رو خوندم خیلی خیلی حال بدی دارم نمدونم شاید ناراحت بشی ولی همیشه ارزو میکنم این جور مردها قبل از خیانت به خانوادشون بمیرن حالم خیلی بدههههههههههه [گریه]

همدم

خدا لعنتش کنه ....کثافت! الهی جوری چوبش را بخوره که بفهمه از کجا خورده .... ولی مطمئن باش نه تنها ما بلکه خود تو هم آدم بشو نیستیم و بازم دلمون به حال هر اراذلی میسوزه!!!

سارا(ساحل ارامش)

وای که چقد ناراحت شدم.من الان دارم جلز ولز میکنم و دلم میخواد اون زنیکه رو با دندونام تیکه تیکه کنم.پس حال شماها چیه؟؟؟؟؟؟؟

سارا(ساحل ارامش)

زنیکه ی احمق.طفلی مامانت[ناراحت].چقد سخته واسش.سعی کنین دلداریش بدین و بهش بگین که لیاقت بابات همونه و ارز مامانت خیلی بیشتر از این چیزاس

ttaanhhaa

سلام .... من مثل شما جرا’ت ندارم رو حرف خدا حرفی بزنم و نقدش کنم ولی فکر نمیکنی مشکل از کمک کردن نبوده و مشکل کمی زیاده روی یا بی جنبه گی ابوی گرامتون بوده ( با عرض پوزش) .... بگذریم کارگر نمیخواید من هستما به شرطی که من هم مثل طیبه شامل عنایات بشم غیر از آخریش [چشمک]

سارا

مهدی جون اصلا به خاطر یه به قول خودت گوشت 200 کیلویی ناراحتی که چی ؟ اولا هر دوشون لایق همن دوما چه ارزشی داره دیگه واسه تو ؟ چرا میگی دیگه ناراحتی و ادم قبل نیستی ؟ بیخود ! روحیتو نباز یکمم سعی کن به مامانت روحیه بدی چه میدونم ببرش مسافرت ببرش یه جایی که یکم حالش بهتر شه ! شما دوتا که استاد خندودن مامانین من از شنیدن غم و غصه هات اذييت نمیشم هر چی دوست داری اینجا بگو اصلا این دنیایه مجازی به همین درد میخوره که تو درد دل کنی نه واسه دیگران واسه خودت ، منم گوش میدم ولی تو رو قرآن تو زندگی شاد باش بیا اینجا خالی شو و انرژی بگیر

میترا

[تعجب] باورم نمیشه! شما چجوری متوجه این موضوع شدین؟ از مطالب وبلاگت که خونده بودم فکر میکردم پدرت ادم معتقدیه و موقعیت اجتماعی و شخصیتی خوبی داره! نمیتونم باور کنم همچین کاری کرده! اگر پدر من هم این کارو بکنه مطمئن باش منم جز نفرت حسی بهش نخواهم داشت و حست کاملا طبیعیه! چون منم مثل تو دیدم که مادرم توی زندگی با پدرم چقدر کمکش کرده و از خواسته های خودش بخواطر اون و ما گذشته![ناراحت] واقعا متاسفم و دوست دارم بدونم چجوری متوجه شدین و عکس العمل اونا چی بود

سوگل

فدات بشم[ناراحت] کلی دلم گرفت منم دقیقا به همین نتیجه رسیدم خیلی وقت پیشا ولی مگه دل صاب مرده میذاره؟ دوست دارم گلم میدونی شما ها بد نکردین حداقل اینو مطمئنین چوب خدا صدا نداره توکل کن به خودش [ماچ]

Marco

همینه که میگن کسی که رحم میکنه یه روز خودش مورد ترحم قرار میگیره! حالا یا ضرب المثل یا چیز دیگه! مهم اینه که همه چی زیادش، گند میزنه!!!

بهروز

شما براش دلتون سوخته بود اما باباتون واسش چشم دوخته بود