سعید

بابا یه دوست داره خیلیییییییییییییی گنده اس ... کاش فقط گنده باشه ... بماند ...

اونموقعا که محمد 4 سالش بود یه روز با وحشت و گریه و جیییییییییییییغ های بنفش در حالیکه واقعا از ترس داشت بندری میزد از تو محوطه انبار دویید سمت خونه و یکی یکی درهارو پشت سرش بست و چپید تو اتاق که فرااااااااااااااااااار کنین بدویین بیاین اینجا ای خدااااااااااااااااااااااااا کمکمون کن ... حالا منو مامان هم دست و پامونو گم کردیم که این بچه چرا اینجوری شده ... به مامان گفتم بزار باهاش تنهایی صحبت کنم ... خلاصه که بعد از کلی بغل و ماچ و موچ و قربونت برم چی شده ،بچه اعتراف کرد ... قهقهه زنان از اتاق اومدم بیرون ... مامان با حال خراب : چی شده مهدیه ؟؟؟نه به گریه بچه ات نه به خنده خودت ... گفتم هیچی بابا سعید رو دیده ر ی د ه به خودش ... محمد هم که هنوز داشت هق هق میکرد ولی گریه اش بند اومده بود با عصبانیت :نخیرم اون اقاهه ر ی د به من ...

پ:ببخشید اگه این پست بد اموزی داشت ولی دیشب که محمد خیلی با احتیاط از بغل سعید رد میشد هی خندم میگرفت و یاد اون روز میوفتادم ...

یه پ دیگه :سعید اونروز یه دست لباس مشکی پوشیده بود و یه عینک افتابی هم زده بود و تا از در رسیده بود جای سلام علیک با بابا اینا دوییده بود محمد رو بغل کنه که محمد فکر کرده بود یه اقای غریبه اس اومده یواشکی بخورتش هیشکی نبینه محمد چی شد (اینا اعترافات خوده محمد بود بعد از افتادن ابا از اسیاب )

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلنار

ای جااااااااااااااااااااان خیلی احساساتشو قشنگ نشون میده. تو باهاش چه کار می کنی تو خونه؟ اون موقعی که داداشم بود.همش کارمون شده بود خنده.

اندی پادشاه موسیقی ایرانی!

قربون اون محمد با مزه برم![قلب][ماچ] راسی مهدیه خانوم زود تر آپ کنید دیگه! آرشیو وبلاگ رو میدیدم دیدم که هر روز آپ می کردید ولی حالا...[گریه] من به تنها وبلاگی که هر روز چند بار سر میزنم وبلاگ شماست شما هم که ...[گریه]

مریم

[بازنده]شلام!! فدات بشم با اون چیزی که توی وبم از محمد تعریف کردی مردم از خنده[قهقهه] چیطور مطوری دخمل؟ من خوبم... نیمیشد فعلا بگم!!![مغرور] دلم برات تنگیده دخمل [ماچ][گل] به بچه بد آموزی یاد دادی هوم؟![عینک]

مریم

سلام جیگر والا چه کنم وبتون برام باز که نمیشسه مجبورم همونجا جواب بدم بهتره[چشمک]هروقت دیدین خبری ازم نیست بدونید باز کامنتینگ باز نشده همونجا جواب دادم

بهناز

واييييييييي چقده خنديدم خيلي با حال بود[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

الهه

ای جاااااااان با احتیاط از بغل سعید رد میشد بازم؟[خنده] نااااااااااازه به خدا

الهه

اصن حالا که اینجوری شد من سعیدو گفتم[اوغ]

الهه

[قهقهه][قهقهه][قهقهه]

ttaanhhaa

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] خوب بچه رو تمرین بدید بعد بفرستید رو تشک قویترین مردهای ایران!! ولی واقعا من هم یک روز قرار بود یک عربی رو همراهی کنم که به ایران اومده بود وقتی دیدمش یک لحظه شکه شدم. باب من یک طرف هیکلش هم نمیشدم وقتی نشست تو ماشین که تازه پاترول هم بود ماشین آه ار نهادش بلند شد [چشمک]