مادر بی احساس

به اصرار محمد ،مهدی (مهمونمون که همسن منه )با طناب دوچرخه کوچیکه و دوچرخه بزرگه رو به هم میبنده و سوار بزرگه میشه که مثلا کوچیکه رو باهاش بکشه .سر پیچ محمد میخوره زمین و صدای جیغش محوطه انبار رو بر میداره ... تو تاریکی میبینم که افتاده رو زمین و مهدی داره بغلش میکنه ... سرم داغ میشه ولی سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم ... مهدی بغلش میکنه میبره پاشوره سالن برق که با طمانینه میرم پیشش ... جفت زانو و جفت ارنجش خون خالیه . یه نفس عمیق میکشم :قربونت برم مامان جون چیزی نیست ساییدگیه الان برات دتول میارم . مهدی میگه میارمش تو خونه ... میدوئم گاز و باند و دتول رو میارم ولی چون محمد تو بغل مهدی ،مریم (همسرش) دست و پای محمد رو پانسمان میکنه منم براش اب میبرم ... مدام جیغ میزنه میسوزه مردم خدا مردم ... جیگرم داره میسوزه اخه محمد اصلا اهل گریه و جیغ جیغ و کولی بازی نیس ولی وقتی داره اینجوری میگه یعنی خیلی درد داره ... بعد از پانسمان لباس خاکی هاشو در میارم و یه دست لباس تمیز و اتو کشیده تنش میکنم بعدم بوسش میکنم میگم مامانی امروز خیلی شیطونی کردی باز خدا رحم کرد جاییت نشکست ... حالا برو بخواب تا دردت زود خوب شه ... چند دقیقه بعد مامان میره لباسشو عوض کنه که میبینه صدای گریه سوزناک محمد میاد میره بغلش میکنه که پسر گلم چرا گریه میکنی بخواب صبح پاشو ببین دیگه درد نمیکنه ... که محمد با عصبانیت میگه من که از دردش ناراحت نیستم از مامانم ناراحتم که اصلا برام دلش نسوخت اصلا بغلم هم نکرد بوسم هم نکرد انگار اصلا منو دوست نداره ... بعدم مامانم هی نازش میکنه که مامانت بخاطر عمو مهدی نیومد وگرنه عاشق توئه و... باز محمد میگه :بابام چی اون اصلا فهمید منه بدبخت چه بلایی سرم اومد ... که باز مامانم بهش توضیح میده که بابات تو دفترش بود پیش مانبود که متوجه بشه وگرنه اونم خیلییییییی دلش میگرفت ... بعدم که محمد خیالش راحت میشه و میخوابه مامانم همه این مکالمه رو که تعریف کردم برام میگه ... نمیدونین چقدر از خودم بدم اومد که انقدر مادر احمقیم که فکر میکنم محمد انقدررر بزرگ شده که اگه تو این مواقع برم جلو احساس ضایع شدن بهش دست میده و فکر میکنه دیگه بزرگ مرد کوچک نیست ... دلم گرفت از اینکه این همه احساس نزدیکی به محمد دارم و کوچکترین احساسشو ندیدم ... چرا فکر میکنم چون فاصله سنی م باهاش کمه خوب درکش میکنم ...چرا انقدر احمقم که فکر میکنم پسر بچه از همون بچگی باید رو پای خودش وایسته و به کسی متکی نباشه ... چرا پدر مادرا فکر میکنن بهترین روش تربیتی رو رو بچه هاشون پیاده میکنن ولی همیشه بهترین روش پدر مادرا به درد خودشون و نسل خودشون و امثال خودشون میخوره ... باید بریزم دور افکاری رو که منو ازت دور میکنه دانشمند زمان ... باید بفهمی عاشقتم ... باید بفهمی همه دنیای منی ... باید بفهمی بدون تو میمیرم ...

/ 31 نظر / 101 بازدید
نمایش نظرات قبلی
khode khoda

سلام. اشتباه ما اینه که فکر می کنیم وقتی کسی قراره بزرگ بشه احتیاجش به محبت کمتر میشه در صورتی که هر چقدر بزرگتر میشیم احتیاج به محبت بیشتری داریم فقط نوعش فرق می کنه.[گل]

مریم

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] اینم باج!قبونت برم پس حسابی بهتون خوش بگذره[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مریم

چشم و دلت روشن خواهری خانم هم اومدن دیگه!به سلامتی سلام منو به آتیش خانم برسون[چشمک]

مهتاب

اخی بچه ها چه احساساتی دارن

شیرین

lخودت رو اذیت نکن این روزها من هم گاهی سر سامی داد می کشم مثل ...پشیمون می شم ولی همیشه بهش می گم عاشقتم ..اونم می خنده

اندی پادشاه موسیقی ایرانی!

نه خالی میبندی مهدیه خانوووووووم!!!!![تعجب] جدااا؟؟؟ پس همشهری هستیم![قلب] من که اهل نماز و حرم این حرفا نیسم ولی اگه رفتی حرم منم دعا کن! من روم نیشه برم آبجی جونم پیش آقا رضا![ناراحت] خوش حال شدم که تو مشهدی!

مریم

سلام عزیزم عیدت مبارررررک[ماچ][گل] ای جانم پس بازم برنامه داشتید؟[چشمک]

مریم

اوا دیشب چی شد مگه؟؟؟؟؟ جریان محمد؟

سولماز

دیر فهمیدم اما انشاا... زود خوب بشه خودتو ناراحت نکن محمد خیلی مامانشو دوست داره و میدونه که تو هم دوسش داری شاید توی اون موقعیت دلش میخواست که همش بغلش باشی