آذر و رحیم 1

خدا اموات شمارم بیامرزه ما یه عمویی داشتیم که تو جوونیش اهن و تولوپی داشت واسه خودش ، مقتدر ،پولدار ،دارای شان اجتماعی ،اهل حال و بار ،خوشگل و ...

ازونجاییکه مامانی (مادر بابای بیخودیم ) ه ما خانومی سانتی مانتال و قرتی بود تو یه مهمونی تو دیار پدریش (تبریز) از هیکل و قر دادن دختر کم سن و سال و دامن کوتاه پوشیده ای خوشش میاد و این دختر که اسمش آذر بوده رو میگیره واسه عموم (داشته باشین معیار مامانیم واسه انتخاب عروس قد و هیکل و قیافه و قرتی بودن بوده و بس)

خلاصه که این دختر رو عقد میکنن میارن تهران ، عموم خرجش میکنه ،مامانیم سرویس بهش میده ،عموم خرج ،مامانیم سرویس ،انقدر که این دختر یواش یواش فکر میکنه نه بابا انگار خبراییه و خلاصه شروع میکنه واسه عموم قروقمیش اومدن انقدر که عموم با اون همه اهن و تولوپش تو روز پاتختی وقتی بهش سیگارم تعارف میکنن ،با شرمندگی میگه :آذر خانوم دوست ندارن من سیگار بکشم و همون موقع همه میگن این همای سعادت این مرد مقتدر رو به خاک سیاه میشونه ...

یکم بعد از ازدواج اختلافای اینا شروع میشه انقدر ادامه پیدا میکنه که خانوم خانوما ماهی یه بار قهر میکرده میرفته ولایت عموم یه هفته بعدش با سلام صلوات و جشن و پایکوبی میرفته دنبالش یه چند سالیم که میگذره خانوم سنگ تموم میزاره و میوفته تو خط روابط موازی ... تا اینکه عموم تا نزدیکیای یقه ش میرسه و آذر خانومو طلاق میده و بلافاصله یه بیوه ی معمولی رو عقد میکنه و سه روز بعد پشیمون میشه و میگه بدون آذر نمیتونم زندگی کنم و خانوم دومم طلاق میده و به ازای سه روز ازدواج هفتصد هزار تومن اون موقع (به قیمت یه پیکان صفر) مهریه میده و برمیگرده سراغ آذر ... آذرم که تو دوره طلاق دیگه گرگی شده واسه خودش زبان دراز تر از قبل صبح به صبح دست به کمر میومده خونه مامانیم که :مامان خانوم دستتون درد نکنه دکمه پیرهن رحیمو دوختین ولی دیگه ازین غلطا نکنین ،یا: مامان خانوم دستتون درد نکنه واسمون کوفته تبریزی فرستادین ولی دیگه ازین غلطا نکنین و مامانیم هر بار فقط اشک تو چشاش جمع میشده ... انقدر این کارا ادامه پیدا میکنه که آذر تیر آخر رو میزنه :دیگه حق دیدن همدیگه رو ندارین ،سه تا خونه فاصله داریم خب داشته باشیم ولی اگه بشنوم تو کوچه هم با هم حرف زدین من میدونم و مامان و بماند که دعوایی میشه وحشتناک ،عمو کوچیکم تو اوج بیطرفی میره زیر میز 12 نفره آهنی و میخواسته آذر رو بین میز و دیوار له کنه که آذر فرار میکنه و ... ولی قرار همون میشه که مادر و پسر دیگه همدیگه رو نبینن ... خلاصه که یه شب که خانوم با صندل بند ریزقرمز که تا یه وجب روی مچ بسته بود و ناخنای لاک زده بلند و لباس شب از مهمونی میاد و چون عموم خواب بوده و در رو دیر وا میکنه در گیر میشن و همون جلوی پله ها عموم کف و سکته و فوت میکنه و آذر که دیگه حساب اینجاشو نکرده بود از ترس و ناراحتی میره تو شیشه پذیرایی و ...

دوتا ختم جدا میگیرن ،یکی خونه مامانیم واسه مهمونای رحیم ،بدون حضور مامانی (خودشو تو اتاق حبس کرده بود گوشاشو پنبه گذاشته بود متکا رو فشار میداد رو گوشاش و آروم فقط گریه میکرده و دوست نداشته باور کنه پسر 34 ساله مرده )،یکی هم خونه آذر واسه فامیلای آذر (آذرم با ناخونای بلند و لاک قرمز و کف دستای بخیه که من از سه سالگیم هنوز این صحنه رو یادمه )

تو مراسم ختم هم هی خانوم خودشو میزده به غش بابام میبردتش بیمارستان اونجا هی دکمه هاشو جلوی دکتره باز میکرده که آقای دکتر دلم میخواد همه لباسامو در بیارم دارن خفه م میکنن و ... (فکر کن بابام هر بار با حالت جنون میومده خونه که این زنیکه هرزه ،تو بیمارستانم آبرومونو برد )

یا اینکه تو بهش زهرا میره بغل عمو بزرگم گریه میکنه که بوی رحیمو میدی و زن عمو بزرگه م از پشت گیساشو میگیره که رحیم زیر خاکه خیلی هوای سینه رحیمو کردی برو بغلش بخواب سمت حسینم بیای همینجا پاره ت میکنم ...

و بدبختیای آذر شروع میشه و الانم که 25 سال ازون روزا گذشته ،بعد از 4 بار ازدواج الان توی اتاقک بالای خونه ش با گربه ش زندگی میکنه و اصل خونه رو اجاره داده واسه خرج تزریق موادش و...

حالا اینا رو گفتم واسه پست بعد ...

/ 6 نظر / 14 بازدید
ttaanhhaa

[رویا]

خسطه!!!

عجب داستانی...خـــــُب بقیه ش؟ [نیشخند] راستی این جمله رو قشنگ چه زیبا نگاشتی! جدی میگم! که" آذر تیر آخر رو میزنه" یادت نیست مثلا آذر تیر رو مرداد زد یا آذر تیر رو خرداد؟![نیشخند][چشمک] ما منتظر دومیش هستیم!

ستایش

واییییییییییییی. خوب بیا باقیش رو بگو ببینم جریان چیه؟

یک مامان

سلام. حالا ما رو دق می دی تا بیای و بقیه اش رو بنویسی! زود باش بیا دیگه