مهربونترین بابای دنیا

 

 

 

دیشب همش به این فکر میکردم که یه پست واسه بابام بزارم ... یه چند وقتیه که رابطمون خیلی نامحسوس سرد شده ... یعنی دیگه مثل پارسال یا قبلترش همدیگه رو نبینیم دلمون پاره پوره که نمیشه هیچ، حتا تلفنم دوسه روز یه بار حرف میزنیم ... گرچه مثل قبل خیلی قربون صدقه ای و ایناس ولی بازم ... لا اقل خودم میفهمم که یه چیزی تو دلمه ...

میخوام یادش بندازم که فرصت باهم بودن غنیمته ... میخوام یادش بندازم که چه سختیایی رو پشت سر گذاشتیم تا به این ارامش برسیم ...میخوام یادش بندازم که ادمه خوب ادمیه که واسه منفعت مالیت نخوادت ... واسه خودت بخوادت ... مثل همه اونایی که از ته دل دوستت دارن ... میخوام بگم دوره اختلاف نظرامون تموم شده ،دیگه نه من اون مهدیه کله شق و لجباز و زبون نفهمم نه تو اون بابای متعصبه بد اخلاق ه بی کله ... دیگه نه تو به من گیر میدی که کدوم گوری بودی و تلفن کی بود و چرا بوی سیگار میدی و چرا مزاحم تلفنی داریم ... نه من دروغای شاخدار بهت میگم و برای اثبات حرفم هی چند روز چند روز میرم گم و گور میشم که دنبالم بگردی و از عصبانیت کبود شی و بعدم که پیدام کردی جای خجالت، با پررویی برات شرایطم بزارم ...

میخوام بگم حیفه این روزامون واسه یه موضوع بیخود خراب شه ... واسه حرفی که هنوزم دوست ندارم باهات بزنم ... دوست ندارم همش بزنم تا بوش دربیاد ... دوست ندارم ... دوست ندارم ... ولی وقتی میگی به افسانه میگم بهت زنگ بزنه و میگم نمیخواد بگی و سریع حرف رو عوض میکنم و حتا یه بارم حال ه مهمونات رو (حتا خاله افی رو که عاشقش بودم) نمیپرسم ،یعنی بدم اومده از این ادما ... یعنی تو از چشمم انداختیشون ... یعنی ذهنمو خراب کردی ... یعنی گند زدی به افکارم به اعتمادم ... به همه چیزایی که سالها واسم افتخار بود ...من ازینکه مامان دره اتاقشو ببنده و با اقای اشی تلفنی پچ پچ کنه و بعدم هی بخواد مارو خر فرض کنه و حرفای صد من یه غاز تحویلمون بده بدم میاد ... من میدونم اشی پشتمون چه چرت و پرتایی میگه ... من نمیخوام موضوعه بحثه مجالس اتر و پات خوری ه اشی و ادمای مثل خودش بشیم ... تو با کی حرف زدی ؟؟؟ چرا محرم نا محرمتو گم کردی ؟؟؟ چرا فکر کردی ادمی که سالهاس خودش تو این کار همه وجودشو گند گرفته میتونه محرم اسرارت باشه ؟؟؟ یادت رفت بلایی که این همه سال سر روابط خودتو و عمورضا و عمو حسین و عمورحیم و حتا اق دایی انداخت ؟؟؟ دعوات با حسین رو یادت رفت ؟؟؟ یادت رفت من چقدر داغون شدم ؟؟؟ یادت رفت مردم تا سره جاش نشوندمش ؟؟؟ باز میخوای همه چی رو مرور کنی ؟؟؟ ولی دیگه من نه جیغ میزنم ،نه گریه میکنم ،نه تهدید میکنم ،نه قرص میخورم ،نه خودمو اتیش میزنم ،نه خودمو میندازم زیره ماشین نه هیچ غلطه دیگه ای... فقط دوره این ادمارو خط قرمز میکشم ... همه اونایی که تو الان فکر میکنی دوستن و نمیبینی توشون چه خبره ...

میخواستم همه اینا رو بهت بگم که امروز مامان زنگ زد و گفت رفتی دکتر واسه سرما خوردگیت ولی دکترا گفتن وضعه قلبت خرابه ... قلبی که دقیقا یک سال و نیمه از عمله بازش میگذره و تمام رگ و ریشه ش عوض شده ... قلبی که پره مهربونیه ... قلبی که وقتی قرار شد عمل کنی داغون شدیم ... مردیم ... بابا دارم گریه میکنم ... دوست ندارم اون روزای پر از ترس و دلهره و اضطراب برگرده ... روزاییکه با قلبه نونوارت مثل یه جوجه ماشینی نفس میکشیدی و از اتاق میرفتم بیرون و گریه میکردم که نکنه بابام بمیره ... روزاییکه با 5 دقیقه پیاده روی مثل گچ دیوار میشدی ... روزاییکه از درد گریه میکردی و میگفتی درد داره میکشتت ... روزاییکه با همه سختیش تموم شد ... ولی یه جور دیگه ... نه نه هیچی نیس میدونم هیچی نیس ... فقط یه تلنگره واسه اینکه به خودمون بیایم ... به خودت بیای ... قدر لحظه هامونو بدونیم ... قدر عشق رو ... قدر دوره هم بودن رو ... دلم برات تنگ شده ... دلم میخواست بغلت گریه میکردمو تو هم دستتو میکردی تو موهامو با گریه میگفتم که چمه ... اما نمیتونم ... خیلی سخته برام خیلیییییییییی ...

.

.

.

دکترا گفتن ریه و قلبشو و حتا دستا و پاهاش رو اب گرفته ... ماله نارساییه قلبه ... این مریضی رو مامانیم(مامان ه بابام) هم داشت ... بابام از همون امپولایی زده که مامانی میزده و دوروزه 17 کیلو وزنشو کم کرده بود ... دعا کنین هیچی نباشه ... توروخدا دعا کنین ... من بابامو خیلی دوست دارم ... خیلیییییییییی ... بابام مهربونترین بابای دنیاس ...

پ:عکس بالا هم مال همین تابستونه ... محمد و بابام تو بازار بین المللی مشهد ...

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگی

میخواستم بگم بابات اینجوری که همیشه هی میگین تپل اصلا هم تپل نیست [چشمک]

Marco

امیدوارم حالشون بهتر و بهترتر بشه! شما هم به جای فین فین کردن و اینا هم یه خرده انرژی مثبت داشته باشی کلا بد نیس[لبخند] البته این چیزا که تو زندگی همه هستش امیدوارم همهچیز اونتوری که دلت میخواد باشه!

ttaanhhaa

خدا انشاء الله براتون حفظش کنه تا صد سال دیگه سایه شون بالا سرتون باشه [گل]

سارا

گریم گرفت مهدیه !‌ خیلی سخته آدم این فکرارو از خودش دور کنه میدونم ... وقتی میوفته تو سر ادم مثل خوره آدمو از تو داغون میکنه ولی فایدش چیه ؟ من قلبا مطمئنم که اینا یه تلنگره و چیز نگران کننده ای نیست اینو واقعا میگم بابای دوست داشتنی و باحالی داری این حرفا اصلا بهش نمیاد تو هم دیگه از این فکرا نکن باشه !؟

نگی

مهدیه می گم بابات تپله ها [تایید]

آرش

بعضی وقتا همینطوری سرگیجه دارم...مشکلی ندارما... ----------------- در باره ی حسین فهمیده نوشتم که بفهمیم چقدر برامون تو تلویزیون خالی میبندن[چشمک] یه سوال: شما دوست دارید محمد بمب بسازه؟ یا هکر کامپیوتر بانک باشه؟! منظور بدی ندارم فقط سوال پرسیدم[لبخند] سعی میکنم زیاد عصبانی نشم[گل][گل][گل] ممنون به خاطر حرفای قشنگت[گل] [گل]

سوگل

ایشالا سایش همیشه بالا سرتون باشه[گل]