بیمارستان مامان بزرگ ...

رفتیم بیمارستان ملاقات مامان بزرگم (خدا اموات شمارم بیامرزه ... چیه بابا مگه حتما یکی باید بمیره بگیم خدا اموات رو بیامرزه ... بابام معتقده که مادر زن ها همه ضد گلوله ان و عمر نوح دارن منم هر چی بابام بگه از خود راضینیشخند)

ازونجاییکه خانواده مامانم برعکسه خانواده بابام که نسلشون درحال انقراضه (بابام میگه نسل پانداییم ما)،خیلی پر و پیمونن ،دیروز جای سوزن انداختن تو اتاق مامان بزرگم نبود ... یعنی ١٩ نفر ملاقاتی که چیزی حدود ١٠ درصد بچه و نوه و نتیجه ها میشدن ... یعنی انقدر شلوغ بود که پسردایی کوچیکه حاضر در صحنه ،سوهان(اسمش سبحان ه چون رو مخه بهش میگیم سوهان )،بعد از نیم ساعت که از وقت ملاقات گذشت رفت سمت مامان بزرگم :سلااااااااااااااام مامان گلزار ... که همه زدن زیر خنده که بچه جون تا حالا فکر میکردی اومدی مهمونی خانوادگی ؟؟؟ این نیم ساعت مامان گلزارتو ندیده بودی دیوونه ... بعدم حسین و محمد (داداش ه سوهان) شروع کردن به گیر دادن :خوبی پسرم شما کی بدنیا اومدین ماشالله چه زود ریشاتونم در اومد ؟؟؟ سوهان میبیریمت این پشت مشتا کلیه هاتو درمیاریم همینجا داغ داغ میفروشیما پس تو کی میخوای ادم شی ؟؟؟ زن داییمم تو اون شلوغی هی هر ۵ دقیقه یه بار میگفت :سبحان نخند ... سبحان صداتو ببر ... سبحان خفه دیگه ... دیگه همه مرده بودیم از خنده که بابا زن دایی این همه ادم دارن حرف میزنن چرا به بچه گیر میدی ... زن داییمم خیلی منطقی میگفت :اخه صداش رو مخ میره عین ادم نمیخنده که ... بعدم باز شروع شد :اره نکبت هیچیش به ادمیزاد نرفته ... اره چند وقته کتک نخورده اب بندیش بهم ریخته ... خلاصه که تا داییم میومد سوهان میشد اقا سبحان (داییم خیلی بهش حساسه بر عکس زن داییم که خودشم پایه س همیشه )میومد شیرینی تعارف میکرد حسین میگفت :عا قربون دستت شما زحمت نکش خسته میشی بزار خودم میچرخونم ... بعدم یواشکی میگفت :اب خوردی بابات رفت خونت حلال میشه ... باز همه میزدن زیر خنده ...

خلاصه که انقدر هرهر کرکر کردیم همه اصل کاری رو یادمون رفت ... یه لحظه به خودمون اومدیم دیدیم بیچاره داره تسبیح میندازه ... باز بچه ها گیر دادن :مامان گلزار حوصله ت سر میره بچرخون ول کن بخوره تو صورت سبحان بخندیم... بیچاره مامان بزرگمم که حرفا رو یکی در میون میشنید از هر کی خوشش میومد به حرفش میخندید ... از هر کی خوشش نمیومد سرشو تکون میداد فقط ... اون وسط مسطا هم الی یه اس مس از شمال واسه مامانم فرستاد :مامان مهربونم قربونت برم ... دوستت دارم عاشقتم ... دلم برات تنگ شده ... مامانمم باز احساساتی شد بهم نشون داد :اخیییییییییییی بچه م الان تنها مونده ... منم گوشی رو گرفتم که مثلا خودم بخونم براش جواب دادم:خفه شو اشغال ... فرستادم رفت مامانم فهمید هی گوشی رو میکشید که بده با گوشیه من فرستادی فکر میکنه منم نمیدونه که توی دیوونه ای ... حالا اون وسط ازیه طرف از ترس الهه قالبه غالبه چیه ازونا تهی کرده ... از یه طرف بکش بکش گوشی با من که زدم زیر خنده :نکن مادر ه من اینکارا رو الان میگن خانومه دیوونه س بستریت میکننا ... خلاصه گوشیشو گذاشتم تو جیبم اومدیم خونه ... الی زنگ زده میگه :فهمیدم تو جواب اسمسمو دادی ١٠ دقیقه تنهایی میخندیدم ... میگم :بعد مامان میخواست این شادی رو ازت بگیره ،بیچاره انقدر حالش خراب شد میخواستیم همونجا بستریش کنیم ... مامانم داد میزنه :قربون خنده هاتون برم ... شما فقط بخندین به منم خندیدین خندیدین ...

وباااااااااز مامان از حق خودش میگذره مثل همیشه ...

 

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

میگم سارا جون شرمنده میکنن بابا چه خبره 100 سااااااااااااااااااااال؟[اوه]

المیرا

وای خدا از دسته اون سبحان وکلی حرفایه مامانش مردم از خنده.خیلی بامزه اید فامیلی.فکر کنم پدرتم مثل تو بامزس.[ماچ]

یک خانوم پرنیان

سلام... مهدیه خانومی اتفاقی دیدمت تو وب...چه خوب تعریف می کنی خاطره...من یه کودکم وخوشحال میشم آدمای شاد و خرم رو می بینم... بابا می گه چندسال پیشیکی از نزدیکان فوت کردرفتن شهرستان... شب هم هلاک اومدن از سر خاک تو خونه مرحوم که بزرگه... هر کی یه جاانداخت و خوابید.. زن مرحوم با مامان بابا در حال درد دل... بچه هارفتن توی هال درازکش و رختخواب یه عالمه مهمون از راه دور رو یه اتاق پهن کرن... نصفه شب همسر مرحوم مجبور می شه برای جلوگیری از آبروریزی قهقهه های بابام و بچه هاش تو یادآوری خاطراتشون... باباو با بچه هاش از خونه بندازه بیرون تا مهمونافکر نکننن که اینااز مردن باباشون اینقده شادن؟بیا پیشم..

فلفل بانو

بفرمائید بیمارستان رو گذاشته بودید بر روی سرتان [نیشخند]

محمدجوادجعفری

سلام... شناختین... ببشید اصلا سر نزدیم... من دوتا بلاگ دارم این همون قدیمیه هست: http://dr-mohammadjavad.persianblog.ir/ این هم خاطراتمه:www.arsha73.blogfa.com تو یکی از پستام درباره به روز نشدنم نوشتم... حتما بخونید.... فعلا

آشپز20

خدا مادربزرگتون رو براتون نگه داره قدر مادرتون هم خیلی بدونین معلومه خیلی مهربونه [قلب]