سعادت

١٠ سال پیش یه روز بعد از ظهر که کلی ارایش کرده بودم و خودمو خفه کرده بودم که با دوستم برم بیرون ،وقتی فهمیدم قرارمون یکم عقب افتاده ،گفتم یه چرت بخوابم ... رو تخت دراز کشیده بودم و به دعوا و جر و بحث و اشتی ه اخری که با حسین داشتم فکر میکردم که انگار خوابم برد ... نمیدونم خواب بودم یا خواب و بیدار ولی وقتی به خودم اومدم که رو تخت نشسته بودم و انگار از یه جای پر نور بیرون اومده بودم ... احساس میکردم خوشبخت ترین ادم رو زمینم ... احساس میکردم یه نوری تو قلبمه ،یه چیزی مثل سعادت ... احساس کردم حسین واسه همیشه مال ه منه ،همون پسره بد اخلاق و بدزبون و درونگرا که شلوار جین روشن میپوشید و تی شرت یا پیرهنای اکثرا سفید ... همونیکه صورتش همیشه سه تیغ بود و بوی ادکلن میداد و موهاش کوتاه و ژل زده بود ... همون که اگرم احیانا لباس ه استین بلند میپوشید ،استیناشو تا دم ه ارنج تا میزد یا هل میداد بالا ... همونیکه همیشه فکر میکردم به قیافش میاد بیشتر اسمش حمید باشه تا حسین چون خیلی شبیه حمید بود و من عاشق حمید و سوسن بودم از بچگیم ... همونیکه حاضر نبود بخاطرم حتا یکی از قرارای پسرونشو بپیچونه ... همونیکه برام تو دوستی هیچکاری نکرد و باز من عاشقش بودم ... همونیکه الانم همون تیپ ه ولی عینک میزنه و یکم از موهاش سفید شده و یه عالمه هم چاقتر و قد بلندتر ... همونیکه الانم مهربونه ولی زبونش نیش داره ... همونیکه تو سر و کله هم میزنیم وقتی دعوامون میشه و همدیگه رو پاره پاره میکنیم ازون دعواهای مردونه و میگم ازت بدم میاد ولی اون میگه : ولی من هنوزم دوست دارم بعدم یه سیگار روشن میکنه و یکم میره تو فکر و بعدم میره بیرون که ابا از اتیش بیوفته ... منم مثل بعد از همه ی دعواهامون صورتمو میشورم و پودر میزنم و رژ گونه و رژ لب و حاضر میشم که مثلا قهر کنم برم حالا نه خونه بابام یه جاییکه فقط هوا به کلم بخوره و میبینم زنگ میزنه که مهدی جون حاضری بریم بیرون و منم با عصبانیت میگم میرم بیرون ولی نه با تو ...ولی با هم میریم و هی من میگم و اونو گوش میده تا حرصم میخوابه و انگار نه انگار یه ساعت پیش میخواستیم همدیگه رو بکشیم ... همونیکه هر وقت هر چی خواستم کمتر از چند ساعت برام خریده و همیشه پر از سور پرایزای بی مناسبته ... همونیکه حتا مهربونترین بابای دنیاس و هیچ حرفی از محمد رو زمین ننداخته ... همون ادم ه زورگوییکه مامانم میگه فقط اون حریفه منه ... همونیکه تو ارزوهام بود ... درست مثل نوریکه ده سال پیش تو خواب دیدم ...  خدایا واقعا مرسی از این همه مهربونیت و بزرگیت ...خدایا هر روز خوشبخت تر از دیروزمون کن ...

پ: چند روز پیشا باز یه خواب خوب دیدم ... نمیدونم واقعیه یا نه ولی امیدوارم خوشبختی توش باشه خدایا بازم باهامون باش ...

ت:حمید پسر داییمه(داداشه امید) سوسن هم خانمشه که از بچگی ازشون خوشم میومد ولی امیدوارم هیچوقت ه هیچوقت ایندمون مثل اونا نشه خدایا بازم حواست به منه ؟؟؟

ث:ماه دیگه هم عروسیه اون دوستمه که ١٠ سال پیش باهاش قرار داشتم خدایا دوستمم خوشبخت کن ...

 

 

 

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا(من و شوشو)

جدی؟ عروسیشه؟ ایشالا همیششششششششششه خوشبخت و خوشبخت تر باشین چه عجب یادییییییی از ما وبلاگستانی کردی این همه مدت نبودی مونده بودی این خواب رو بینی یا خبرای دیگه بوده کلک؟[نیشخند]

پت

نینای نای نینای نای نینای نای نینای نای نینای نای دستتتتتتتتتتتتتتتت به افتخار عروس خانم!!!! بیا وست! نینای نای

فلفل بانو

سلام. خدا محمد جان و حسین آقا رو برات نگهداره و هر روز بیشتر از دیروز خوشحالت کنه

نگی

الهی چقدر خوب نوشته بودی... قدر اونی که همیشه آرزوت بوده رو بدون [چشمک] خدا هردوتونو برای هم حفظ کنه محمد رو هم برای شما [ماچ]

پت

هر دو تون رو میگم! دامادها شاباش نمیدن!؟ پام تاول زد از بس رقصیدم!

پت

هر دو تون رو میگم! دامادها شاباش نمیدن!؟ پام تاول زد از بس رقصیدم!

ttaanhhaa

تبریک میگم [گل] یکی از خوشبختترین دوستان من هستین که بهترین همسر و فرزند دنیا رو خدا بهش داده [گل] راجع به دعاهایی هم که کردی من آمین گفتم [لبخند] راستی نگفتی چی خواب دیدی [نیشخند]