ماجراهای اوستا و باقر

دیدم این پست قبل انرژی منفیش خیلی بالاس گفتم زرتی یه اپ دیگه کنم حال و هوامون عوض شه(این زرتی تیکه استاد رحمان بود تو امید ایران یادتونه همون اشپز ترکه با اون پسر اوائه من که عاشق برنامشون بودم )

 

نمیدونم تا حالا نوشتم فلانی یا فلان کار یا فلان چیز بود و نبودش باقره یا نه . ولی این بود و نبود باقر ماجرای خیلی خنده داری بود یه دوره واسمون ...

بابام چارسال پارسالا یه نقاشی اورده بود که خونشونو نقاشی کنه ... این اقای نقاش ازون گیرتمندای اذری زبان روزگار بود (البته هر روز غیرتش بیشترم میشه حالا میگم چرا ) هم غیرت خاصی به کارش داشت هم به امانتی که بهش میسپردن هم به نوا-میس ... این اوستا یه پسر خیلی سربزیر و خدمتگذار پدر هم داشت اسمش باقر بود... این پدر پسر صبح ها که میرسیدن بعد از صبحانه شروع بکار میکردن اوستا هم تا بابا مو میدید میگفت :حاج اقا این باگر نفس منه ... دست راست منه ... اگه نباشه من این گلم رنگم نمیتونم دستم بگیرم ... بابام هم با :بله بله خدا عاقبت به خیرش کنه ،میرفت پی کارش تا ظهر که اوستا یکم بفهمی نفهمی خسته میشد ... بابامو که میدید :حاج اقا این باقر اصلا بود و نبودش هییییییییییییییچ فرگی برای من نداره اصلا کار بلد نیست هر چی هم میگم یاد نمیگیره ... بابام هم میخندید :اوستا خب جوونه ایشالله یاد میگیره ناراحت نباش ... تا غروب که اوستا حساااااااااااااابی از کار خسته بود یه پس گردنی به باقر میزد و داد و بیداد :حاج اقا بیا این کپ اوغلی رو بیرون کن دیگه هم راش نده ،فقط بلده گند بزنه به کار من بعدم یه قوطی رنگ خالی پرت میکرد طرف باقر که داشت از پله ها فرار میکرد و بعدم میزد تو سر و کله خودش که :من از دست این فلان فلان شده چیکار کنم منی(همون منو به ترکی دیگه) داره دیوونه میکنه بزنم بکشمش راحت شم از دستش ... دیگه بابامو میگی نمیدونست پقی بزنه زیر خنده یا اوستا رو دلداری بده ... خلاصه که این روال کاری هر روز این پدر پسر بود ... یه روزم که کارگر راه پله اومده بود واسه نظافت وقتی اوستا میبینه یه پسر جوونه تو طبقه خونه بابام یه فس این پسره رو با شیلنگ و چوب میزنه تا با بکش بکش همسایه ها از هم جدا شون میکنم و زنگ میزنن به بابام که فلانی بدو بیا این نقاشتون این کارگر بدبختو کشت ولش کنیم باز میپره روش نگهش داشتیم تا بیاین ... خلاصه که بابام میاد میبینه چه بلبشویی بپا شده و اوستا رو از خر شیطون میاره پایین که اوستا به پیر به پیغمبر این بدبخت واسه نظافت اومده بابا ما خودمون پدرشو در میاریم شما برو تو خون خودتو کثیف نکن ... اصلا شما برو تو خودم میکشمش برو پیش بچه ها میخوام بکشمش ... بعدم که اوستا میره از دل کارگره درمیاره که این بنده خدا پیر مرده و خسته بوده و ترکم که بوده و اینا شما دیگه نیا تا نقاشی ما تموم شه ...

پ١:بعد از اون نقاشی اوستا میره تو کارگاه بابام واسه نقاشی سوله و اینا که با جوشکارشون دعواش میشه بابام میگه یه لحظه دیدم علی ترکه سر هوا برش رو گرفته بالا اوستا هم میخواد تینر بریزه روش دوییدم وسط گفتم اوستا من بدبخت اتیش میگیرم علی مرگ من برو و این حرفا تا بالاخره از هم دورشون میکنن ...

پ٢:اوستا خیلی سال پیشا با شاگردش تو یه خونه ای نقاشی میکردن که یهو میبینه شاگردش داره از رو نردبون دختر همسایه بغلی رو رو دیوار دید میزنه از همون بالای نردبون همچین پسره رو پرت میکنه که جابجا میمیره ولی چجوری بوده که تبرئه شده ... الله اعلم ...

پ٢:من از همشهریای عزیزم واقعا معذرت خواهی میکنم و همینجا اعلام میکنم :اقا اصلا ترکا هر کاری میکنن خوب میکنن اصلا بهشون میاد اصلا حق مسلمشونه ... اصلا جرات دارین مستقیما اعتراضتونو به خوده اوستا بگین به من چیه ... والله ...

 

 

 

/ 32 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

آخ آخ به ترک بودن خودم شک کردم!!! من اصلا شبیه این اوستا نیستم[خنده] موفق باشی...

love&love

اینا دارن یک کارایی میکنن که منم به اجبار از موزیک زمینه وبلاگ خوشم بیاد![نیشخند] البته به نظر دارن موفق میشن![نیشخند] البته من از همون اول خوشم میومد ها ولی آخه به موضوع وبلاگ شما اصلا نمیخوره! هر جور خودتون صلاح میدونید به من مربوط نیست![پلک]

مریم

آره دیگه مادر همون خاطره رو![رویا]

زن ذلیل

[قهقهه] باحال بود...میگم چرا فکر میکردی ما بیشتر از اینا پیرهن پاره کرده باشیم؟

ttaanhhaa

یادم میاد اولین بار که صدای " سامی یوسف " رو گوش کردم و همون موقع خوشم اومد حدود 5 یا 6 سال پیش بود. یادش بخیر [لبخند]

سوگل

وبلاگ بزنم ایا؟[متفکر] ببینم چطور میشه تقاضا زیاد شه زرتی میزنم[نیشخند] [ماچ]

سوگل

من هر روز سر میزنما زرررررتی اپ کن دلمون تنگید[قلب] راستی یه چی بگم تنگه دلم نمونه نمیدونم چرا از شما و ابجی الهه ی شما همچین خوشمان امده[خجالت] والا به چشم خواهری اااااااااااا فکر بد نکن[خجالت] موفق باشی[گل]

آشپز20

eeeeeeeeeeeeeeeeeeeee واقعا پسره به همین راحتی مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گلنار

می بینم کههههههههههه کارو کاسبی ما رو کساد کردن و شما هم هی فرت و فرت پست حواله این مردم و جماعت بیکار و علاف وبلاگ گرد می کنی.

زن ذلیل

سلام، ببخشيد كه يه كامنت كپي پيستي ميزارم: شما به يك بازي وبلاگي دعوت شديد