برزخ ...

میمونی بین موندنو رفتن ؛ دستاتو باز میکنی هر چی توو دستته رو میریزی ؛ دل دیدن خونه ی خالی یی رو که واسه تک تک لوازمش شاید ماهها فکر کردی تا ستشون کنی رو نداری ؛ ترک دیوار عین ترک دلت میشه ؛ طاقت پیچیدن صدات توو خونه یی که 7 سال لحظه های خوب و بد داشتی رو نداری ؛ حرف نمیزنی ؛ فقط مبهوت نگاه میکنی ؛ کجا به خنده میرسیم ؟! کی قوی میشی باز؟! دورو برتو نگاه میکنی ؛ توی خونه یی که هیچوقته خدا با*سن مبارکو روو زمینش نزاشتی کف زمین لبه ی پله ی آشپزخونش میشینی ؛ صدای "یه روزنامه بزار زیرت لباست خاکی نشه " رم نمیشنوی ! میخوای بگی خاک 7 سال زندگیه خوده آدم که لباس آدمو کثیف نمیکنه ؛ ولی میبنده راه گلوتو اون بغض لعنتی که ماههاس داره خفت میکنه ... کاش میتونستم بلند بلند گریه کنم بگم "خدایا خودت به خیر بگذرون " ولی نمیگم !!! همیشه همه جا گفتم توو خواستت که شک کنی به پشم هم نمیرسی چه برسه به ایده آل هات ؛ حالا همین اعتقاد لالم کرده ... چقدر بده این برزخ ؛ چقدر بده سردیه دستات ؛ لرزش پاهات ؛ اشکای قورت داده یی که صدای خفه شدنشو کسی نباید بشنوه ... با تظاهر به بی تفاوتی میگی دور پنجره هارم یادت نره بدی گچ بگیرن ؛ بعدم میگی بریم خیلی کار داریم ... کار داریم ؟! چه کاری ؟! یه عالمه راه باید بریم ولی چقدرو چه جوری و کجاشو خودتم نمیدونی ؛ فقط دلت میخواد قوی باشی ؛ روبروی آینه وایسی رژلب قرمزتو با همه ی فشار از سره بی تفاوتی ؛ نه نه حرص ؛ بکشی رو لبت که قایم شی پشت این ضعف ؛ پشت این راه طولانی که هیچ پناهی حتا خدا هم باهات نیست ...

/ 2 نظر / 48 بازدید
مهسا

[ناراحت]یاد یه روزی افتادم.....که خیلی تلخ بود

ttaanhhaa

اونجاست كه تازه ميفهمي خودتي و خودت .... تنها