این پست خیلی ناراحت کننده س اگه روحتون ازرده میشه نخونینش

از رستوران حسن تبعیدی قدم زنان میام لب اب راه بریم ... دوتا زن داییام جلو میرن ... منو دختر داییم وسط ... حسین و دوتا داییام هم عقب ... ساعت 11-12 شبه ... همش چشام به ابه ... یه چیز سیاه میرم جلو میگم سوری بیا این بابا قلعه اس با شن درست کردن ... میاد میبینه ... میگه تو هم پدر ادمو در میاری یه کلمه حرف میزنی حواست همه جا هست ... میگم سوری اون سفیده اون جلو چیه ؟؟؟ میگه تورو خدا ولش کن بابا من میترسم نرو هی جلو ... یه لحظه حالم بهم میریزه رومو بر میگردونم میگم سوری یکی تو ابه ... میگه نه بابا هی نگاه نکن هیچی نیست ... نمیتونم خودمو نگه دارم میخوام مطمئن شم ... بر میگرم و جیغ بلند و لرزش دستامو میدوئم سمت مردا ... از جیغ نمیتونم حرف بزنم ... با دست همونجا رو نشون میدم ... حسین بغلم میکنه میگه نترس هیچی نیست ... داییم میره جلو ... اشاره میکنه راست میگه یه بچه تو اب غرق شده زن داییامم میان ببینن چی شده ... داییم میگه هیچی نیست سریع سوار شین بریم ... ممکنه غرق نشده باشه ... دنبال شر نگردین ... خانومش یه سیگار میگیره ... من جیغ میزنم که گرگا میخورنش ... توروخداااااااااا نریم ... زن داییم میگه نترس مهدی شما برین من زنگ میزنم 110 ... داییم به سوری میگه منو ببره رو تختای حسن اقا بشینم ... یکم با زن داییم جرو بحث میکنه که تو چیکارشی زنگ بزنی 110 ... میگه حاجی صدای منو درنیار ... میره سمت جنازه که از اب درش بیاره با داییم دعواشون میشه ... مامورا میان ... میگن خانوم نباید دست بزنی به چیزی این موقعها ... اگه کشته باشنش چی ما خودمونم با دستکش درش میاریم ... سگها دور بچه هی بو میکشن که پاره ش کنن ... حسین با لقد میزنه تو سرشون که دور شن ... از اب درش میارن ... میگن 3 ساعت میگذره ... غرق هم نشده از ترس مرده ... میبرنش ... ما هم سوار میشیم ... سر راه دارم میلرزم و گریه میکنم ... داییم به حسین میگه بیاین ویلای ما ولی حالم بده نمیریم ... توی راه یه عالمه تصادف شده ... چشمامو میبندم ... میرسیم جلوی در ویلا ... چون دیر کردیم بابام که استخر اومده با حوله سفید وایستاده تو تاریکی جلوی در ... تا میبینمش جیغ میزنم ... حسین میگه مهدی قربونت برم باباته ... چرا تو اینتوری شدی ... بابام میاد بغلم کنه میگم بچه هه خیلی سفید بود ،بابا توروخدا برو لباس بپوش ... حالم بد میشه حولتو میبینم ... میرم بالا ... محمد رو که میبینم باز گریه که حسین دور از جون دور از جون دور از جون اندازه محمد بودا نه ؟؟؟ حسین میگه 5 سالش بود ... میگم سفید بود ؟؟؟ میگه اره ... میگم :مایوی مشکی ابرنگی پاش بود میگه :اره ... میگم اونیکه تکون تکون میخورد سرش بود ؟؟؟ میگه اره پاهاش تو خشکی بود سرش با موج هی بالا پایین میرفت ... باز گریه میکنم ... میگم بیچاره مامان و باباش با بچه اومدن ،بی بچه برگشتن ... مامانم با بغض دعا میخونه ... میگم حسین ادم تو مهمونی هم یه ادم زنده میبینه تنها مونده دلش میسوزه فکر کن یه بچه مرده تنها تو تاریکی ... همش گریه میکنم ... حسین محمد رو میده شب پیش مامانم بخوابه ،میگه اگه نصفه شب از خواب بیدار شه میترسه ... تا یک هفته هیچ جا نمیتونستم تنها برم ... همش حالم بد بود و گریه میکردم ... اگه تو بهشت زهرا یا هر قبرستون دیگه ای میدیدم نمیترسیدم ولی اینکه بری یه جای تفریحی و بخوای قدم بزنی که غذات هضم شه بعد با این صحنه مواجه شی خیلی غیر منتظره س ...

پ: مغازه حسن تبعیدی یه پسر ماهیگیر احمق اومده دلداریم بده ترسم بریزه میگه چند وقت پیشم یه بچه تو قسمت راکده بین دریا و رودخونه غرق شده بود اومدم از سرش بگیرم بیارمش بالا موهاش با پوست سرش کنده شد ... ادمم انقدر احمق .تو اون وضعیت اینم حرف بود تو زدی ...

پ:این جریان مال 4-5 سال پیش بود ولی باعث شد برای همیشه از دریا بدم بیاد ...

پ:بچه هه تو رامسر غرق شده بود ما تو چمخاله دیدیمش ...

پ: خیلی جالب بود که خودشون میگفتن : دریا مرده تو خودش اصلاااا نگه نمیداره ...

پ:کلا از هیچی نمیترسم ولی این یکی از موارد نادر بود ...


/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

خدایی این هم خاطره بود که تعریف کردی ؟ برای ما ها که بچه داریم این قضایا بدتره و اعصاب آدمو خوردتر می کنه خدا به همه رحم کنه و به پدرومادرش صبر..راستی چرا دیگه سر نمی زنی هان؟ باشه باشه

همدم

شرمنده نخوندم چون الان اصلا حال و روزم مساعد نیست و میدونم بد تر بهم میریزم[ناراحت]

Hadi

ماجرای ناراحت کننده ای بود ! وقتی با ابن همه مسافر و این همه اتفقات که هر سالی میفته هیشکی ککش نمیگزه و به فکر مردم نیستن مین میشه آخر کار

سوگل

[ناراحت]

سوگل

تولدت مبارککککککککککککککککککککککککککک عزیزمممممممممممممممممممممممممممم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس[ماچ]

علیرضا

غم و غصه رو فراموش کن . . . تولدت مبارک مهدیه خانوم این روز مبارک رو به همسر محترمتون هم تبریک میگم. شاد باشید و عاشق

آرش

بعضی وقتا که خیلی اعصابم خورد میشه دلم میخواد جای چنین کسایی باشم!!! اون موقع ها از همه چیز بدم میاد...اما مثل امروز یه بنز دیدم انرژی گرفتم! امیدم اینقدر زیاد شده بود که اینقدر رو کامپیوتر خدمات کار کردم تا دیگه داشتم از حال میرفتم...ولی فکر میکردم خوبم! دیگه بهش فکر نکن...من که صدتا چیز ازین بدتر دیدم و نتونستم کمکشون کنم... واقعا چرا اینقدر ور میزنم؟ من برم خداحافظ...[گل]