تاتر

دیشب رفتیم تاتر منو حسین و مورچه و الی و سولی(دختر عمو -جاری) و محسن(داداش حسین همسر سولی )و زینب (یه مدل دختر دایی )و باتی همسرش ...

اسم نمایش یادم نیس ولی تو سینما تاتر بولوار بود ... حالا نمیگم مثل نمایشای بهزاد محمدی ولی خیلی خندیدیم ... الی که ولو شده بود دیگه انقدر جیغ جیغ خندید که همه نمایش رو ول کرده بودن به الی میخندیدن ... یه اقاهه بود نقش یه مرد یزدی رو بازی میکرد ...انقدر قیافش خنده دار بود خدا میدونه ... یعنی اولش که اومد یه خال گوشتی گنده رو صورتش بود با یه عااااااالمه سیبیله انکادر شده و یه قد کوتاه و یه شلوار خمره ای با یه جفت گیوه و یه کت پشمی که ٣-۴ سایز بهش بزرگ بود و زیرش یه جلیقه و پیرهن قرمز ... انقدر نیشش خنده دار باز بود و با لهجه یزدی خنده دار داد میزد و زن ذلیلیه خنده داری داشت همه غش کرده بودن الی بدتر از همه ... دیگه الی انقدر خوشش اومده بود میگفت من اخر نمایش میرم اینو بوسش میکنم ... خلاصه که نمایش تموم شد و معرفی کردن بازیگرارو یزدیه هم اومد الهه قاطی کرد که سیبیلش کو من امیدم به اون خال گوشتی بود پس خالش کو ... اینا چیه این پوشیده بدم میاد بگین همون یزدیه بیاد میخوام ماچش کنم داد داد که همینجوری دخترای مردم رو هوایی میکنن من یه همچین کیسی دیگه کجا پیدا کنم ... بدم میااااااااد بدم میااااااااد بگین خودش بیاد ... خلاصه سیتی سماقی شده بود بیا و ببین ... دیگه همه مرده بودیم از خنده ... یکی از کارای خنده دار یزدیه هم مثل الهه بود یعنی میرفت رو مود جیغ و خنده بیست نفر باید جمع میشدن بادش میزدن و دلداری میدادن و هیس هیس میکردن حالش جا بیاد ... الی هم گیر داده بود این نیمه گمشده منه من فقطططططططط همینو میخوام ... حالا غش غش میخندید حرف میزد زینب هم هی میگفت چیزی نیس اب یخ بریزین روش درست میشه ... حسین میگفت مگه مرغ کرچه اب یخ بریزیم این سیستمش همینجور قاطیه ... بعدم که ساعت ٢ رسیدیم خونه و الی هم صبح رفت رشت فکر کنم امتحان بده ...

دیروز به حسین میگم یکی دوماهه بابامو فقط گذری دیدم ... ما مشهد بودیم اومدیم اون رفت اون اومد تهران ما رفتیم شمال ... ما اومدیم باز بابا رفت شمال ... خلاصه که کلی تو ترکم ... اخه تا پارسال که محمد مدرسه رفت من و بابا حتما حتما باید هر روز همدیگه رو میدیدیم الان ولی انگار خیلی بزرگ شدم ...

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگی

خوب سلیقه‌ی الی اینه دیگه نباید بزنین تو ذوقش که بچه دوست داشته [مغرور] مهدیه کاش اسمش و بگی بعد هم بلوار یعنی بلوار کشاورز من زیاد بلد نیستم اینارو [نگران] بگو شاید قسمت شد مام رفتیمااااا

نگی

ببقشید دیدم جواب کامنت همدم رو [بغل]

love&love

این آبجی الی هم ببخشیدا یک تختش کمه![نیشخند] ایشالا برید زیارت باباتون بزودی! مررسی اومدی پیشم![پلک][چشمک][خداحافظ]

المیرا

پس حسابی خوش گذشته.کاش اسمه تئاتره هم میگفتی.ایشالا همیشه خوش باشی. راستی لینکت کردم

آمیز میتی

خوشی هاتون مستدام ................. باباتون هم برقرار .......... [چشمک]

سوگل

[قهقهه]

من(رها)!

[خنده]باور کن این الی یه چیزیش می شه![قهقهه]

دنیا

مهدیه جان سلام نماز روزت قبول باشه عزیزم خیلی خوشحال شدم تصمیم گرفتی نماز خوندنو ادامه بدی انشالا خدا کمک میکنه که ادامه داشته باشه میخواستم ازت بابت نظر قشنگی که تو وبلاگم برام گذاشتی تشکر کنم خیلی بهم روحیه داد اره راست میگی گاهی باید ایده ال هارو تغییر داد برای راضی بودن یا حق [گل]

ریحانه

آخ!!عمو حسن!دوباره یاد بچگیمون افتادمو اون پارک ارم رفتنا...