مستان ز خدا بی خبرند؟؟؟

یه بابایی میخواست بره مسافرت ؛یه دختر مجردیم داشت ؛با خودش میگه دخترمو میزارم پیش امین شهر میرم مسافرتو برمیگردم ؛دخترشو برد گذاشت و شب دختر دید شیخ جای خودشو بغل جای دختره انداخته و ... با هر مکافاتی بود از دست شیخ فرار میکنه ... هوا سرد بود و دخترم لباس درست و درمون تنش نداشت ... توی راه دید یه جمع دور آتیشنو دارن مشروب میخورن ... با خودش گفت اون شیخ بود اونجوری بود اینا که دیگه مستم هستن ... یکی از مستها دخترو دید و گفت سرتون به کار خودتون باشه ... تو این گیرو دار ؛دختر از سرما و خستگی ؛بیحال میشه و میوفته ... دخترو بغل میکنن میارن دم آتیش ؛بعد که دختر بهوش میاد میبینه سالم و گرمه و اونام دارن کار خودشونو میکنن و میگه که یه پیکم واسه من بریزین ؛میخوره و این شعرو میگه :

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیحو دعا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند که مستان ز خدا بیخبرند ...


/ 3 نظر / 14 بازدید
ttaanhhaa

جالب بود .... متشکرم [گل]

تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آنرا

terafik

کپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپی[تلفن][شکست]