طلاق و ننه ی تخس مذکور

خواب بد میبینم انقدر ناخونامو کف دستم فشار میدم که فقط یه پوست نازک مونده خون بزنه بیرون ،با صدای زنگ در میپرم از خواب دستام میسوزه خیــــــــــــــــلی ولی خدارو شکر میکنم که خواب بوده ... بعدن میفهمم همون لحظه هایی بوده که مهر طلاق میخوره تو شناسنامه مامانم ،مهر طلاق نیس ،مهر آزادیه اونم بعده 31 سال امرو نهی شنیدن ،31 سال ... ولش کن مهم نیس ،مهم اینه که مرتیکه دیگه رجوع هم نمیتونه بکنه و این یعنی تموم شدن همه این کش و قوس ها ... مامانم خوشگلتر از قبل شده هم رنگ موهاش هم رنگ پوستش هم ابروهاش ،چشماشم بیحال نیس ،میگم :مامان خیلی بهتر از این یکسال و نیم درگیری شدی چهره ت باز شده اصلا ،انگار دیگه ناراحت نیستی ... میگه مهدیه تو خونه راه میرم گریه میکنم ،میگم خودتو که با گریه خالی میکنی چهره ت باز میشه تو خودت نریز خواهش میکنم ...

ولی تو دلم میدونم این مدت منو الی هم خیلی اذیتش کردیم ،داد سرش زدیم ،جیغ کشیدیم ،آینه میزتوالت شیکوندیم ،لباسای اون مرتیکه رو ریز ریز کردیم ،بالشی رو که همیشه روش لم میداد رو انداختیم تو سطل آشغال سر کوچه چون بوی اونو میداد و هزار تا کار دیگه ...

اونروزیم که مدارک طلاق رو با پیک فرستادن در خونه (مامانم به اون مرتیکه وکالت داده بود که مجبور نشه باهاش رو در رو شه دیگه ) تا فرداش که دیروز باشه مامانم هیچی به منو الی نگفت ،چون الی سرخوش مهمونی شبش تو لمزی بود و من عصبانی از میخ بازیای الی ... نمیخواست خوشی الی رو بهم بزنه و آتیش منو شعله ور تر کنه ... ولی صبح جلوی در به الی میگه و ظهرش هم میاد خونه ما و به من ...بعدم میره رو تخت محمد دراز میکشه که سمیه (دختر دوست بابام که الان باباهامون هیچ دوستی یی با هم ندارن ولی ما بعده 11 سال هنوز مثل کف دستیم با هم اینجوری)زنگ میزنه ...میگه که دیشب باباش خونشون بوده و گفته حسن از خانومش جدا شده ،سمیه هم میگه جدا نشدن هنوز تو کش و قوسن ،باباشم میگه نه ظهر همه چی تموم شد حاج مهدی دوست مشترکشون خبر داده بعدم میگه حسن به مالش غره شد مثل من ،همه زندگیشم بخاطر 4 تا زن که سرشون به تهشون نمیارزه از دست میده بازم مثل من ،ولی خانومش برد میکنه مثل مریم (مامان سمیه ) که الان خدا داره دستمزد صبر و تحملش با منو میده و حسنم میشه بدبخت تر از الان من ...

بعدم دوستای بابام یکی یکی به مامانم زنگ میزنن که وقتی شنیدیم مخمون سوت کشید ،میگن که ما حسنو با خانواده ش میخواستیم ،میگن که بهش گفتن عین سگ پشیمون میشی ،میگن تورو خدا رابطه رو قطع نکنین بزارین همه بدونن مشکل از حسن بوده و هزار تا حرف دیگه ...

بعدم دایی بابام زنگ میزنه و میگه حسن از اولش هم افراط تفریطی بود ،میگن شما برای ما همون خانوم متشخص هستی ،میگن ما با حسن رابطه نداریم ولی دوست نداریم رابطه مون با شما قطع شه بعدم زن دایی بابام 45 دیقه حرف میزنه و گریه میکنه که عصمت سادات (مامانیم که 11 سال پیش فوت کرده) حواسش به این پسره نبود ؟؟؟ میگه بمیرم برات که تو این مدت انقدر عذاب کشیدی ،میگه جیگر این افتخار و اشرفی (خاله و شوهر خاله بابام) درآد که هر جا رفتن یه زندگی رو از هم پاشیدن و ...

خلاصه که خدارو شکر دیگه بچه اختلاف نیستیم ازین به بعد میتونین بچه طلاق صدامون کنین نیشخند

این شده تیکه الهه هی راه میره به همه میگه :حالا من بچه طلاقم تو باید باهام اینجوری رفتار کنی نیشخند 

پ: آدم نامتعادل به آدمی میگن که در عرض یکماه دو تا مهر طلاق بخوره تو شناسنامه ش و بره سراغ سومی (نمیتونین تجسم کنین ؟؟؟ فیلم هوو رو دیدین ؟؟؟ ندیدین؟؟؟ رضا عطاران خوده بابامه ،با همون بی عاری ،با همون بی مسئولیتی ،با همون سرخوشی ،با همون لاابالی گری و با همون پولداری فقط یه 20 سال پیرتر )

پ: این دوستای بابام دوستای دوران بچه گیشن ،دوستاییکه وقتی بابام ازدواج کرد اینا تا سالها مجرد بودن و چون مامان باباشون از هم جدا شده بودن همیشه با ما ناهار و شام میخوردن ،مامانم مربای صبحونه شونم درست میکرد و تنها نامحرمایی که مامانمو با اسم کوچیک صدا میکردن ... هنوز وقتی محمد رو بغل میکنن میخندن و میگن : یه عمر ننه تو بغل کردیم حالا نوبت توئه ،هنوز دست محمدو میگیرن و میبرن تو محل و میان با خنده میگن فلانی تا محمدو دید سفت گفت : این نوه حسن ه ،کپیه ننه ش تخسه  ... و من اون ننه ی تخس مذکورماز خود راضی

/ 4 نظر / 13 بازدید
ttaanhhaa

سلام بر کلانتر تخس از اینکه میبینم پرونده مختومه اعلام شد خوشحالم ولی به نظر من هرکی که با حسن آقا ارتباط داره رو شما باید بذارید کنار وگرنه زندگیتون دچار حاشیه و حرف و حدیث و پیغام و پسغام میشه ..... آقا یک زندگی جدید با آرامش و بدور از هر حاشیه ای .... میشه ؟؟؟؟ ولی متاسفم که نمیتونم واقعیت رو ندیده بگیرم و بگم بچه طلاق بودن مشکلات خودش رو داره ..... خدایا به مامان مهدیه صبر بده تا بتوونه زندگی جدید و شادی رو شروع کنه ..... آمین

المیرا

میدونی هم از این چرت وپرتات خندم میگیره هم دلم میگیره.ولی به هرحال خوشحالم که حالت خوبه ومامان هم بهتره.به هرحال این اتفاق باید میوفتاد.حالا دیگه هوایه مامان رو بیشتر داشته باشید. دوست دارم.راستی من تو فیس بوک نیستم[خرخون]

سولماز

عیب نداره بابا ناراحت نباشی یک وقت چشات چروک میشه سنت میره بالا دنیارو عشقه [قلب]

سولماز

عیب نداره بابا ناراحت نباشی یک وقت چشات چروک میشه سنت میره بالا دنیارو عشقه [قلب]