دیشب بعد از اینکه فروش ماشین 100 درصد شد و حسین قرار ساعت 9 صبح امروز رو گذاشت یه دو دو تا 4 تا کردم و زدم زیر گریه که من تو این زندگی شدم مامور تدارکات تو هم که متخصص عشق و کیفی و بازم بحثای قبلی حسین هم اول عصبانی شد بعد گوش کرد و بعدم راضی شد تا یلدای سال بعد ماشینو عوض نکنه. و جاش برای تنوع کارای دیگه بکنیم بعدم بغلم کرد و معذرت خواهی که اعصابمو سالی 4 بار میریزه تو مخلوط کن... بعدم رفته با ماشین درد و دل کرده که پدر سوخته نکنه واسه اینکه نفروشمت مارو بردی رو سنگ و این همه خرج رو دستم گذاشتی... موقع شام هم میگه وقتی داشتم واسه یارو تعریف میکردم خودم حیفم اومد بفروشمش یاد بابا افتادم:

قدیمها بابا یه فورد داشت و ظاهرا چند سالی بود میخواسته از شرش خلاص شه تا بالاخره صبح با یه مشترقرار میزاره و نمیدونم چی میشه که علی فکری رو جای خودش میفرسته که ماشین رو هر جوری شده ابش کنه علی هم یه صبح تا ظهر از محسنات ماشینه میگه بعدم خودش باورش میشه و میگه نه اقا اصلا فروشی نیست... بابا رو میگی کارد میزدی خونش در نمیومد :مرتیکه میگم هر جور خواست بده بره بعد تو یه صبح تا ظهر واسه یارو فک زدی بعدم پشیمون شدی ... بابا میگفت اون موقع از عصبانیت داشتم سکته میکردم ولی حالا هر وقت یاد اون جریان و کارا ی علی میوفتم خندم میگیره...

باشد که ما نیز روزی به غمهای امروزمان بخندیم...