اینکه دیروز بهشت زهرا نرسیدیم و حسین ماشینشو گرفت و کلی خرج رو دستمون گذاشت و ناهار خونه مامانی بودیم مهم نیست مهم اتفاقای نادریه که واسه من میوفته:

اینکه بنده در اماکن مذهبی حریف پلکام نیستم دیگه به خودم لا اقل ثابت شده و روز 7 هم همین حال بهم دست داد و برای اینکه هم از شر خمیازه راحت شم همم اینکه چرتام به خواب عمیق و خدایی نکرده خر خر تبدیل نشه به حیاط مسجد پناه اوردم . اول یکم پیش حسین و محسن و نادر و رضا که داشتن ظرفای میوه رو بسته بندی میکردن وایستادم بعدم دیدم فاطی(خاله حسین) تنهاست و رفتم پیشش .هنوز 5 دقیقه نشده بود که یه خانمی با حالت نگران و ناراحت ومضطرب به فاطی گفت که گوشیش گمشده و ایا فاطی که اخرین نفر از خونه اومده بیرون متوجه گوشی شده یا نه . فاطی هم بعد از جواب منفی به خانمه گفت شمارتو بگو ببینیم کسی بر میداره یانه.خانمه هم شمارشو گفت و فاطی نه یکبار بل 4 بار گرفت که خانمه گفت گوشیم سایلنت بوده بنده هم خسته نباشیدی در خور توجه از ذهنم(نه از دهنم) گذشت.و باز به جمع مردان برگشتم...و دست در جیب های بسان خورجینم کردم تا مرهمی شود بر دستان قندیل بسته ام و شروع به فک نمودم...همینجور که دهنم میجنبید دستامم در جیب راستم موبایلم و در جیب چپم اینه ام را نوازش میکرد که بناگاه اون گوشه موشه های جیبم متوجه یه چی شدم و بی مهابا و در صدم ثانیه با تمام شدت ان شی را جلوی چشمان همه بیرون اورده و با چشمای از حدقه بیرون زده و صدای وحشت زده گفتم : این دیگه چیه ؟ نادر هم که گوشی منو نمیشناخت به مسخره گفت نترس چیزی نیست موبایلته...بعدم حسین سمت گوشی اومد : ماله کیه؟ گفتم نمیدونم بخدا . گفت دست تو چیکار میکنه ؟ که دی(ایکون ای کیو سان) دوییدم سمت فاطی که این گوشیه اون خانمه نیست ؟ فاطیم گفت چرا خودشه قربونت برم دستت درد نکنه بیچاره الان کلی خوشحال میشه.گفتم فاطی خاله من روم نمیشه تو ببر بهش بده گفت نه و سریع خانمه رو اورد تو حیاط که گوشیشو از من بگیره .وقتی خانمه منو دید انقدر دعام کرد و وقتی ماجرا رو تعریف کردم معلوم شد که گوشیه خانمه بغل پالتوی من رو زمین بوده و احتمالا کسی برای اینکه گوشی زیر دست و پا نره دست به ابتکار زده و چپوندتش تو جیب پالتوی من.بعدم فاطی جلوی خانمه منو ماچمال کرد و گفت: شانس اوردی دست ایشون افتاده والا معلوم نبود چی میشد...

خلاصه بعد از خانمه دوباره رفتم پیش حسین که ماجرا رو تعریف کنم که هنوز حرف نزده حسین گفت : صد دفعه گفتم تو جمعهای خوانوادگی این کارو نکن . نادر رو به فهیمه( خانمش) فهیم طلاهاتو قایم کن این ادم حسابی نیست دوباره حسین رو به فهیم: اره اتفاقا تخصصشم طلاهای زرد اسپورته ...و خلاصه این موضوع مجلس رو از خشکی در اورد و هر کی یه تیکه ای مینداخت که حسین گفت : ازین موقعیتها چند بار براش اتفاق افتاده و جریانه خودکار ه اقاهه تو بازار رو تعریف کرد بعدم اضافه کرد که :ولی بلد نیست ازشون چجوری استفاده کنه و همه زدند زیر خنده...اخرم معلوم شد خانمه خواهر شوهر عمه فرحناز بوده و عمه هم حرفای فاطی رو به خانمه گفته بوده ...

بعد از مسجد اومدیم خونه مامانی که تازه جریان به گوش مامانی رسید اونم عصبانی به ترکی به عمه میگفت اگه بفهمم کی این کارو کرده با مهدیه پدرشو در میارم و کلی غیرتی شده بود . مامان بزرگم ( مادر مادر همسر)وقتی شنید خندید و ماچ که فدای تو بشم مادررر( با لهجه مازندرانی) کی اینکارو کرد؟ و...

یه اتفاق دیگه هم اینکه: فهیم و سولی و ارزو و بهناز (دختر عمه فرحناز) مامور چای یا بقول حسین ابدارچی بودن منم با اینکه تو اشپزخانه زیاد میرفتم ولی دست به سیاه و سفید نمیزدم ولی اون بیچاره ها از بس استکان شستن و چای ریختن داشتن از خستگی بیهوش میشدن(و دریغ از یه تشکر دیگران ازشون)که همه جز ارزو رفتن جهت استراحت ... منم که دیدم ارزو داره چای میریزه و استکان تمیزا هم تموم شده برای اولین بار در دوره تاهلم در منزل خاندان همسر دست به شستن 15 استکان بردم... هنوز دو تاشم نشسته بودم که مامانی اومد تو اشپز خونه که بقیه کجان که مهدیه باید ظرف بشوره و شروع کرد به ماچ کردن و بلند لند قربون صدقه رفتن ... اینقدر این کارو ادامه داد که خانمهای مسن مجلس به اشپزخونه اومدن که ببینن طرف حساب تمجید مامانی کیه(اخه اصولا مامانی ادم جدیه و بندرت ازین کارا میکنه) که مامانی بازم به قربون صدقه ادامه داد : که این عروس منصوره و خیلی ماهه و خاکیه و با شعوره و خانوادش الن وبلن و ... اینقدر تعریف کرد که همه تو نوبت وایستادن منو ماچ کنن منم از خجالت هی میگفتم نه بخدا مامانی خودش خوبه همهرو به همون چشم میبینه...

خلاصه اون بیچاره ها یک هفته زحمت کشیدن هیچی به هیچی من هیچ کار نکردم همه چی به همه چی...