حسین یه دختر عمه داره که اسمش نیلوفره این نیلوفر خانم از دو سالگی ساکن هلند شدن(دختر عمه زهرا عمه کوچیکه حسین)و حدود 4 سال پیش بعد از 12 سال همراه مادرشون به ایران اومدن تا اقوام مادریشون رو از نزدیک زیارت کنن... از لحظه ورودشون بگم که تو فرودگاه این مهرشاد چه کاراکه نکرد ...از اونجاییکه مهرشاد از حدود 3-4 سالگی عمه جان را ندیده بود به این بهانه هر دختر یا خانم خوشگلی رو که از پشت شیشه میدید براش تند و تند دست تکون میدادو وقتی خانمه میومد بیرون اول از همه مهرشاد بغلش میکرد و حالا ماچ نکن کی ماچ بکن اینقدر هم طبیعی این کارو میکرد هیچکس حتا دور و بیای طرف میگفتن این بیچاره که از ما دلتنگ تره و اخرش هم تا یکی دیگه رو میدید از اون خانم عذر خواهی میکرد و میدویید سمت بعدی خلاصه اینقدر همه سرشون گرم شده بود و میخندیدن که وقتی عمه زهرای بیچاره اومد کی تا کی هاج و واج و بدون استقبال کننده وایستاده بود تا بالاخره...

رسیدیم خونه مامانی و داشته باشین که تا اون لحظه نیلوفر لام تا کام حرف نزده بود و همه این سکوتو گذاشته بودن پای بلد نبودن زبون مادریش... بازم مهرشاد برای اینکه گوی سبقت رو از پسر عموهاش بقاپه عمه رو برد یه گوشه و در خواست یه کلمه هلندی کرد تا پزی داده باشه که ما هم بله...بعدم نشست بغل نیلوفر و دستش انداخت گردنش و :الزخود (الزقود)... نیلوفر هم نامردی نکرد و یه جمله بلند بالا تحویل مهرشاد داد و بعدم دست مهرشاد و از دور گردنش برداشت... مهرشادم یکم اب دهنشو قورت داد و : قربانه شما ... و دوباره نیلوفر با لهجه خیلی بامزه :حالا مگه مجبوری یه کار کنی همه بهت بخندن ... و اینجا بود که مهمانان همخلاصه یک ماهی که اینجا بودن خیلی خوش گذشت روز رفتن هم یه اب بازی حسابی اول با لیوان و دهن بود ولی مصطفی دید اینجوری زیاد حال نمیده رف شلنگ اورد و خلاصه کل 4 طبقه رو به گند کشیدیم... بعدم گفتن امشب شبه اخره یه کاری کنیم خاطرش از ذهن نیلوفر پاک نشه ...که نادر گفت بهترین کار اینه که با کمر بند بزنیمش هر وقت کبودیاشو میبینه یاد ما میوفته ... نیلوفر هم گفت :جرات نمیکنی و با این کار نادر رو تو معذوریت رو کم کنی قرار داد و تو چشم بهم زدنی کمربند شلوارش رو در اورد که مهرشاد پرید جلو :نه نادر جون غلط کرد شما به غولیه(نادر خیلی درشته و بعضی وقتا بهش میگن نادر غولی)خودت ببخش و اصلا بیا منو بزن  .که حرف مهرشاد تموم نشده نادر اجرای حکم کرد و یه فس حسابی مهرشاد رو با کمربند زد...اخرشم که موسم نتیجه گیری بود که:نیلوفر جون از کدومیکی از بچه ها بیشتر خوشت اومد اونم گفت از ارزو و مهدیه... بازم پرسیدن:از پسر ها چی ؟ نیلوفر هم خیلی سفت و محکم :از هیچکدوم اینا همشون میخوان با من ازدواج بشن منم از هیچکدوم خوشم نیومد.دیییییتعجب( مهرشاد و مهرداد رقابت شدیدی واسه ازدواج با نیلو داشتن که البته دلیلش هم نه نیلو بلکه هلند بود )در صورتیکه اینقدر نیلو با مهرداد چیک تو چیک بود که اول از همه تو ذوق مهرداد خورد بعدم که به نیلو گفتیم ما فکر میکردیم تو از مهرداد خوشت اومد گفت نه خیلی پرروئه فقط چون قیافه و تیپ اجق وجق داشت منم دستشو میگرفتم که تو یخبندون زمین نخورم همین... و اینجا بود که بچه ها گفتن الحق که ما تو مگویچی پیش تو ارور دادیم...

واما از تغییرات ظاهری و رفتاریه نیلوفر بگم که اون موقع14 سالش بود:وقتی اومد : بدون اریش با موهای مشکی و ابروهای دست نخورده یه شال که ناشیانه دور خودش پیچیده بود و تنها چیزی که به چشم میومد یه گوشواره تو فرو رفتگیه بین چونه ولبش بود...

اما موقع رفتن: ابروهای هشتی موهای مش شده ارایش غلیظ و تقریبا تنها چیزی که به چشم نمیومد همون گوشواره بود(لبواره چه میدونم)

اما از رفتارش بگم که وقتی اومد اصلا دروغ و دو رویی بلد نبود ولی موقع رفتن ... ارزو رو به پسرا :یه ادم حسابی هم که پیدا میشه شما خرابش میکنین تو رو خدا ببین از ممد هم قشنگتر خالی میبنده...

و اینجوری بود که نیلوفر فرشته اومد و دیو برگشت...