سر ناهار ترشی تموم شد منه دانشمندم جای اینکه پیاله ترشی رو ببرم ابتکار به خرج دادم که ظرف ترشی رو بیارم پیاله رو پر کنم  و... چشمتون روز بد نبینه ظرفه درش شل بود منم که از در گرفته بودمش و بله همون همون... حالا بگین کجاها ریخت البته ریخت که چه عرض کنم پاشید... سر تا سر کاناپه به انضمام لای درزهاش. زیر کاناپه و سرتاسر سرامیکا. روی فرش .و اما مهمتر از همه روی بابا البته نه قسمتی از بابا رو همه هیکل بابا به انضمام سوراخ گوشاش... حالا بگو بابا در چه حالیه :حاضر و اماده برای 20 دقیقه دیگه هم دفتر صادقیان (شریکش) قرار داره که با هم برن ختم طاهره دختر یکی دیگه از دوستاشون...

واقعا نمیدونستیم بخندیم(منو بابا) یا گریه کنیم... بابا رفت حموم مامان مبل و فرش و زمین رو تمیز کرد منم لباسای بابا رو شستم ... ناهارم موند یخ کرد ... ولی از اونجاییکه اصولا منو بابا به یه چیزایی اعتقاد داریم این اتفاقم گذاشتیم پای حساب قسمت که شاید اگه بابا زود میرفت از خونه بیرون یه اتفاقی براش میوفتاد...(اخه بابا اصلا قصد ناهار خوردن هم نداشت و وقتی میگه نه نمیخورم دیگه اصرار بیخوده ولی ایندفعه گفت ناهار نمیخورم منم گفتم میری مسجد گرسنه ات میشه ها اونم بدون مقاومت قبول کرد)...

خلاصه بو ابگوجه کل خونه رو بر داشته...

پیوست1: شانسی که اوردیم این کاناپه هه رنگش شتریه والا پاک کردنش کار حضرت فیل بودو البته که این مبل شامپاین و قهوه رو هم  روی خودش تحمل کرده اونم به مقدار فراوون ولی اخ نگفته بقول حسین خیلی مرده...

پیوست2:فرشهای ما ماشینیه و من تا حالا غریب به 20 بار تصمیم گرفتم دستباف بخرم...حتا حاضر شدم برای فرش دستباف دست به جیب شم و از طلاهام مایه بزارم ولی همه جلومو میگیرن و میگن تو نا نجیبی خون محمد رو میکنی تو شیشه بزار یکم بزرگتر شه بعد الانم داشتم فکر میکردم فرش ماشینی هم نعمتیه...