ساعت 1 حسین زنگ زد به نادر که ناهار خونه مامانی چیه که نادر گفت قیمه اس مرغ نیست سریع بیاین میخوایم غذارو پخش کنیم. ماهم در صدم ثانیه خودمان را رساندیم وشیرزاد خان(پسر عموی پدر همسر) برایمان غذای سفارشی اوردند(ایشان مسئول تدارک غذا اند)و از انجاییکه من شدیدا در مجالس ختم بی اشتها میشوم بازم 3 قاشق بیشتر نتونستم بخورم(3 سال پیش ختم حمید پسر داییم هم دقیقا در عرض یک هفته 4 کیلو لاغر شدم و در ادامه از دست حرص خوردن از کارهای خانواده همسر بعد از 1 ماه 7 کیلو لاغر شده بودم تا حدیکه بعد از مدتها به لباسهای سایز 36 ام رجوع کردم)و با استقبال سولی نزد نصرت و فهیمه(همسر نادر که یکسال از من کوچیکتره و 4 سال که ازدواج کرده)رفتم و دقایقی بعد مادر همسر با دلخوری و خطاب به جمع اعلام کردند:یک نفر از من خواست که بگم برای ختم مسجد لاکها تو نو پاک کنید و ارایشهاتونو کم و منم مجبور شدم این حرفو بزنم با اینکه به اون شخص گفتم این مسائل به من ربطی نداره ولی بازم گفتم .

اخرشم کاشف به عمل اومد که این حرفه کسی بوده که هیچکاره مجلس تشریف داشتن.والبته که تف و لعنتهای جوانان مجلس را به جان که خریدند هیچ کسی هم این حرف را به هیچ جایش حساب نکرد... (البته منظورشون دخترای سونا خاله و سمیرا دختر حمیرا بودو البته که نه ما چنان ارایشی داشتیم و نه کسی جرات چنین حرفی به ما)بعد از چای هم قصد مسجد کردیم. ولی جلوی در خونه متوجه عدم حضور پسر گلمان شدیم .4 طبقه رو به انضمام پشت بام زیر و رو کردیم نبود.سولی زنگ زد به محسن که گفت پیش من نیست .ارزو هم زنگید به رضا که گفت پیش محمد رضای عمه بود و بعد معلوم شد با محمد رضا رفته مسجد .حسین هم عصبانی شد که مامانش با التماس گفت بچه رو دعوا نکنی ها تقصیر اینا بوده بی اجازه بردنش .حسین هم گفت منم از دست اونا عصبانیم الان برم حالشونو میگیرم منم طبق معمول: حالا که خدا رو شکر به خیر گذشت تو هم ضایع بازی در نیار ...و البته که اتش خشمش فرو نشست...

بعد از مسجد دوباره خونه مامانی انقدر جمعیت زیاد بود و هم همه بالا که حالم بد شد اومدم تو راه پله به مصطفی (پسر عموی متولد 60 حسین که 5 ساله از همسرش جدا شده و برادر بزرگ نادر )گفتم حسینو صدا کنه .حسین اومد گفتم بیا بریم بیرون وایستیم حالم بد شده . رفتیم یه ربع نشستیم اومدیم تو که مامان و بابا برای تسلیت اومدن . بعدم رفتیم رستوران و موقع خداحافظی مامان نصرت رو دعوت کرد که نصرت هم گفت میخوام برگردم مشهد و تشکر کرد...و ما هم از رستوران ساعت 10 رفتیم خونه ...و از خستگی فقط لالا...