دیروز غروب بعد از حمام به بزک دوزک پرداخته .چای دم کرده حسین را که در اعماق قیلوله اند صدا میکنم و پس از دقایقی قند عسل را به جامه فاخر می ارایم و عزم منزل خاندان همسر مینماییم . به مقصد میرسیم و محسن را زیارت مینماییم و ایشان با دیدن حنا (ان هم بعد از 3 سال) قند عسل را مثل پر کاهی از زمین کنده و در حین ماچمالی به قربان صدقه نیز میپرداختند و از فرط شادمانی هر از گاهی حنا بغل چرخی نیز به اندام میدادند .

مقابل درب واحد مامانی عمه فرحناز(عمه حسین) و سپس مادر همسر خودشان را به ما رسانده و بادیدن حنا جیغ شوق سر دادند و قند عسل در اغوش مادر فرشته به سمت مهمانان گسیل شدند و بعد از پز مادر همسر رو به فاطی(خواهرش که نوه ای 3 ساله دارند ولی احساس دختر 14 ساله و صد البته از متلک خواهر زاده ها و همسرانشان من جمله من در امان نیستند)که : اینقدر پز نوه ات رو نده نوه منم اومد. و به ناگاه بغض 3 ثانیه ای و سپس زار زار (با صدایی که گویی شخص دومی به دیار باقی شتافته) به زنجه مویه پرداختند... (از شوق دیدار ) و با صدای ایشان باربی مشکی پوش نیز سر رسیدند و بنده خودم را به مامانی رساندم و نفهمیدم عکس العمل عمه چه بود...

سر از روبوسی مامانی برداشتم که بناگاه سولی و مادرشان(زنه عموی مرحومم که زین پس ایشان را نصرت خطاب میکنم) را فیس تو فیس مشاهده نمودم و از انجاییکه این زن عمو بر عکس دختر بی عاطفه و بی ادبشان بسیار مهربان و مبادیه ادابند مورد تحویلات شدید بنده قرار گرفتند...و ایشان مرا در جوار خود چونان چپاندند که عنقریب بود لپهایمان با هم مماس گردد(ایکون عزت تپون) .چراغها جهت روضه خوانی خاموش شد ولی بنده و نصرت همچنان زبان به دهان نگرفته و سولی با هر ترفندی خود را وارد صحبت مینمود که با پاسخ های کوتاه بنده باز سکوت اختیار میکرد...و چراغها روشن شد بدون اینکه یک کلام از روضه فیض برده باشیم و در این هنگام بنده که از فرط سخن کف نموده بودم تقاضای چای از مادر همسر نمودم و ایشان در صدم ثانیه ای اجرای حکم (حکم ادم کم پیدا حکم شاه است و بنده 2 روز است که به این مهم پی برده ام).چای تمام نشده شام اوردند و بنده نگران که گر از این همه مرغ و جوجه تخم نگذاریم قدقد به حتم خواهیم کرد ... و بد ترین قسمت ماجرا این بود که به هر نوه هنگام خداحافظی چندین ظرف غذا داده میشد ان هم مرغ . والبت که همه نالیدند جز نادر که سیرمونی ایشان ارزوی ماست.(موقع خداحافظی میگم نادر بیا یکیشو تو بردار اضافه است میگه نه بابا مگه دایناسورم که همه یک صدا گفتند :کم نه ) ما که ساعت 11 قصد رفتن نموده بودیم ساعت 1 نیمه شب به منزل رسیدیم و حال کپه مان را میگذاریم...