ساعت 9 (دیشب) با این خیال خام که مراسم شام غریبان تمام شده و مجلس مختلط گشته بعد از 3 سال پا به خانه شوم (متشکل از 4 طبقه اونم از نوع خانوادگی) نهادیم ... و چون احدی را در راه پله مشاهده ننمودیم به سمت زیر زمین که سکونتگاه نوری و خلوتکده مامانی و سابقا پاتوق نوه ها بوده گسیل شدیم و چشممان به جمال ! اقا نوری مزین شد و صد البته دلیل نیامدن ایشان به مجلس ختم پدرش برایمان مثل روز روشن شد واین دلیلی نبود جز بی عاری و بی عاطفگی ایشان(که البته این دو صفت  کمابیش در کل این خاندان نمود دارد) ...

و بعد از کار خود منصرف گشته و خودمان را به طبقه اول رساندیم که مادر دانای مذکور با یک جهش خودشان را به ما رسانده و بعد از ماچ مالی فراوان مرا از همسر محترم کنده و به جمع بانوان حاضر در مراسم هدایت نمودند البته نا گفته نماند که قسمت بالا مجلس جایی برای بنده فراهم امده بود (حال میکنید این عزت تپونی ها نتیجه بی محلی بنده است )و بعد از گذشت کمتر از 2 دقیقه یک باربیه مشکی پوش خودشان را به کنار بنده تحمیل کرد که این باربی مشکی پوش کسی نبود جز تک خواهر شوهر مجرد بنده :ارزو... که باز موردلطف سرسنگینی بنده قرار گرفتند...

بعد از اتمام مراسم و روشن شدن چراغها بساط شام را پهن کردند و از انجاییکه ما شام خورده تشریف مبارکمان را اورده بودیم با یک اسمس حسین را به طبقه اول کشاندم که من حاضرم برویم... که به ناگاه سر و کله ممد و مهرشاد (پسران نوری)پیدا شد که: واااااااییییییی چرا هیچکس به ما خبر نداد که اقا فوت کرده و ما امروز از سر کوچه رد میشدیم که فهمیدیم!!! (داشته باشین که اینا از سر کوچه با لباس سراپا مشکی رد میشدن و داشته باشین که اینا شرکت نکردن در مراسم صبح رو چجوری توجیه میکنن)... خلاصه خود را به مامانی رسانده و بساط لوندی (همون پاچه خواری) به پا کردند... و در ادامه برای برگزاری مراسم سیگار تمامی نوه ها خود را به کوچه رساندند و من نیز از قافله عقب نماندم و بعد از تمام شدن کار و تنها ماندن منو حسین و ممد ایشان لب به اعتراف گشودند که مادر و همسر و دختر 3 ساله شان سر کوچه و در ماشین انتظار میکشند ...و از انجاییکه هم ادب حکم میکرد و هم فتانه(مادر ممد و همسر سابق نوری) خانم بسیار متشخصی است جهت سلام و عرض ادب به انان پیوستیم که در ابتدا فتانه حسین را بجا نیاوردند ولی بعد از دیدن من به سرعت نور خود را از ماشین پیاده کردند و به ماچ و موچ و احوالپرسی پرداختیم.موقع خداحافظی هم خواستند که موضوع امدنشان به سر کوچه محفوظ بماند ...

بعد از رفتن انان ما باز به شومخانه برگشتیم و

با دیدن پایان شام ابتدا حسین سپس بقیه به مجلس زنانه راه یافتند... و به هر و کر پرداختیم گویی این خانه هیچ عزادار نیست... و همگان از صدای ما مشعوف گشته و خود را از قید اتاق و اشپز خانه رهانیده و به جمع پیوستند... و اینبار نوبت چای اوردن محسن بود که با یک دور متوجه شدند همسر زیبایشان در اتاق زانوی غم بغل گرفته اند و دلیل زانوی غم نیز چیزی نبود جز بی تربیتی و سلام نکردن و مثل گاو عبور و مرور کردن و در نتیجه تنها ماندنشان (داشته باشین بعد 3 سال همه به طرق مختلف خود را به ما رسانده و سلام و عرض اندامی کرده بودند جز سولی خانم همسر محسن که قبلا گفتم دختر عموی بیتربیت من نیز هست)خلاصه با مشایعت محسن با خجالت پیش ما امده و دست دادند که بنده نیز ایشان را از نیش (چه ععععجب اونم با صدای بلند طوریکه تا ما تحت بسوزدو همگان بشنوند)در امان نگذاشتم ولی دستش را با سردی فشردم  تا به موازات ان نیش رعایت ادب را نیز کرده باشم... و ایشان با سر افکندگی به گوشه ای خزیدند و بنده بسی مسرور از کرده خویش... ساعتی بعد نیز با حرص از فضولی یکی از اقوام دور از عدم رفت و امد با خانواده همسر و یک تنه به قاضی رفتنشان به خانه برگشتیم و در عجب از این که ایشان که بودند که ما حتا اسمی از ایشان نشنیده بودیم و به تلافی این بنده خدا تمام زیر وبم زندگی و روابط و البته قطع رابطه ما را میدانست...الله اعلم