نمیدونم تو این هیر و ویر این چه اتفاقی بود که گریبان مارو بد چسبید... از دیروز میگم که وقتی با حسین قرار گذاشتم برم بهشت زهرا دستام یخ کرده بود و پاهام میلرزید وقتی رسیدیم سر خاک اولین نفرچهره کریه منصور(بابای حسین) رو دیدیم اول حسین رو بغل کرد و گریه که بابا جون دیر رسیدی و ازین حرفا که دیدم محسن(داداش بزرگه حسین که با سولی دختر عموی بنده یه 3 سالیه که ازدواج کرده) مثل فشفشه از رو خاکها اومد سمتم و دست داد و پشت سرش رضا (داداش کوچیکه حسین) و بعدم ارزو (خواهرش) و مادرش ... ولی من به هیچکدومشون تسلیت که نگفتم هیچ دیگه هم یک کلمه باهاشون حرف نزدم ...بعد رفتیم پیش مامانیش که در اصل شرکت ما در این مراسم فقط و فقط به خاطر اون بود...  بعدم رستوران که بنده بازم از بغل حسین جم نخوردم و در اصل سر میز مردها نشستم که بنتا(دختر خاله حسین) هم اومد پیشمون ... بعد از یه ربع قوم الضالمین یاد عروس بزرگشون افتادن و رضا رو فرستادن که مرا به قسمت خانمها و پیش خواهر شوهر و مادر شوهر دانا!!!هدایت کنه که بازم لبیک نگفتم جالبیش اینجاس که بعدا معلوم شد این ابتکار خود اقا رضا بوده و خواهر ومادر ظاهرا هیچ دخالتی در این دعوت نداشتن... بعد از ناهار هم اولین نفر از رستوران اومدیم بیرون و جالبیه کار اینجا بود که حسین ذکاوت به خرج داد و به جبران بی ادبی خواهر ومادر با همه خدا حافظی کرد جز با میز انها...(که بنده از این موضوع بسی مشعوف گشتم)...وقتی تو ماشین نشستیم حسین گفت خوب شد اینجوری بابام اینا میفهمن ما واسه اونا نیومدیم و واسه مامانی اومدیم...و جالبتر از همه اینکه بسیاری از خاندان متوفی تا ان موقع هیچ رد و نشانی نداشتند از جمله نوری پسر مشکل دار متوفی . زینب نوه پسریه متوفی . ممد دایی خواهر زاده ایشان.مملی و مهرداد و مهر شاد و مریم فرزندان نوری و نوه متوفی .زهرا دختر متوفی که البته ایشان در خارج از کشورند و از فوت پدر بی اطلاع.

و ساعت 5 به منزل مراجعت کردیم که مامان و محمد با کادوهای سالگرد ازدواج منتظرمون بودن... منم سیر پیاز حسین رو بهش دادم...

و بعد برای کوبیدن کله مادر شوهر کدبانو! به طاق 3 دیس تر حلوای زعفرانی با تزیین پودر پسته و بادوم و نارگیل و گردوهای درشت درست کردم و به سمت منزل مامانی روانه شدیم...

ادامه دارد...