حسین حمومه موبایلش زنگ میخوره ...نگاه میکنم میگم حسین نادر تلفن.میگه جواب بده ... بله. سلام .سلام خوبی .مرسی تو چطوری.قربونت. حسین هست؟ حمومه کاری داری بهش بگم . میگه : خواستم بگم بیاین اینجا از اینجا بریم بهشت زهرا ... میگم : نه ما خودمون میایم بهشت زهرا حالا خبری شد زنگ بزن .میگه باشه پس اونجا همدیگه رو میبینیم...

 

فکر پا گذاشتن تو اون خرابشده حالمو بهم میزنه...  ولی گریزی نیست ... بالاخره چی... تا کی این وضع ادامه داره ... نمیدونم... 3 سال شد که سایه سنگینشون از سرمون کم شده بود... دیشب به حسین گفتم سعی کن عاقلانه رفتار کنی تا اعصابمون بهم نریزه ... نمیدونم چقدر به حرفم گوش میده ولی امیدوارم بازم کاسه چه کنم از دست تو چه کنم از دست اونا دستش نگیره... الانم که داشت میرفت بیرون گفتم صدقه بنداز دعا هم بکن همه چی به خیر بگذره و اونا هم رو مخمون رژه نرن...