حسین به یاد اقا جوجه کباب درست کرد (اخه اقا خیلی خاسا خورا بود جوجه زعفرونی هم خوراکش بود)... منم برنج وسالادفصل و سوپ مرغ و قارچ ... همشون خوشگل و خوشمزه... اوکی(همون اون یکی به زبان طفولیت مهدیه جون)حسین هم اومده بود خونه بقلی رو ببینه واسه خرید که ما نگهش داشتیم واسه شام... به روی خودمونم نیاوردیم که مثلا عزاداریم...

اینا یه جور سنت شکنیه .سنت شکنیایی که من بهش اعتقاد دارم مثل بابا مثل مامانی مثل همه فامیلای بابا .مامانی تو 76 سال عمرش هیچ ختمی نرفت نه پدرش نه برادرش نه خواهرش نه شوهرش و نه حتا پسر 34 سالش... مامان میگفت وقتی از خونه عمو رحیم که 2 تا خونه باهاش فاصله داشت صدای عزاداری میومد تو گوشاش پنبه میذاشت نشنوه ... شاید میدونست این همه عزاداری پیرش میکنه ... چقدر همه بهش گیر دادن که چرا تا چهلم هیچکس زیر ابروت در نمیاد ...چقدر همه بهش گفتن داداشت مرد موهاتو رنگ کردی؟به هر کس یه چیزی میگفت ولی به مامان گفته بود:بعضی حرفا هست که ادم نمیتونه به کسی بگه و با خودش به گور میبره... دلم براش تنگ شده واسه پوست صاف و خوشگلش واسه موهای لخت و پرپشته زیتونیش واسه دستای نرمش واسه صدای اروم و مهربونش واسه بوی عطرش واسه دمپاییای مخملش واسه جورابای نازکش واسه عینکهای مدل به مدلش واسه بوی سرش که همیشه بوی رنگ مو میداد(هنوزم وقتی موهامو رنگ میکنم به بابا میگم بو کن بوی مامانی رو میده)واسه ملافه های سفید لاجوردیش...واسه دست پخت خوشمزه اش واسه مربا و هندونه خربزه سر سفره ناهار و شامش واسه... مامانی من یه زن تبریزی تمام عیار بود ... چیزی که من هر چی زور زدم به گرد پاشم نرسیدم ولی بازم سعی میکنم انقدر تا تلافی لیلا و فاطی و زهرا و پری و سولی (دختر عموهام) در بیاد... اینقدر تا همه بفهمن من نوه عصمت خانم سید ششگلانیم...