این همه پست از سوتی های الی نوشتم گفتم یه کم از خودم بگم شاید فرجی بشه و سرم کمتر بیاد...

از اونجاییکه بنده در کودکی و نوجوانی هیچ کاریم شبیه دختر ها نبود تعلیمات رانندگیم هم در سن 12 سالگی و توسط پدر جانم صورت گرفت... 3 سال اول که با ماشین اتومات شمس پهلوی و کار بسیار اسانی بود ولی ...

.

.

15 سالم بود که برای اولین بار جلوی خونه عمو حسینم با پراید هاچ بک بابا به تمرین دنده و کلاج پرداختم حالا بماند چند بار ماشین مثل کانگورو پرید و خاموش شد ولی مهم اینجا بود که تا بعد از ظهر قلقش دستم اومد و کار بابای بیچارم در اومد... 16 سالگی اولین تصادفم در میدان ازادی با سمیه سر ور رفتن باظبط اتفاق افتاداینبار با پراید سفیدصفر که در و گلگیر به کل تعویض شد... 17 سالگی با 405 مشکی 3روز خریداری شده بابا تو ولیعصر بود اینبارم باز در و گلگیر... 22 سالگی با سعیده و الهه از میلاد برمیگشتیم تو چمران ترافیک میشه فلاشر هارو روشن میکنم 10 ثانیه بعد یه صدای ترمز تو اتوبان میپیچه الی :خداکنه به این موتوریه نزن...حرفش تموم نشده بود که یه چیزی مثل موشک میخوره پشت ماشین اینقدر محکم که میگم الی اگه نمرده باشه قطع نخاع شده میایم پایین یه جورایی به خیر گذشته صندوق جاخورده بود و بسته نمیشد ولی خود ماشینه کاپوت و جفت گلگیر و سپرش از بین میره در ضمن از ترس خواهر و مادرشم غش میکنن ...که اینبار واقعا من بی تقصیر بودم...(بقول بابا خدا به سر شاهده)23 سالگی مامان و بابا مکه بودن حسین یزد الی شمال من و حنا هم میریم پیش سارا سعیده همدردی (اخه مامان بابای اونا هم مکه بودن)ساعت 1شب میایم خونه ...هر کاری میکنم ماشین از پارکینگ بالا نمیره و سر میخوره (همه راه ورودی یخ بسته بود)دفعه اخر مه سر میخورم و سپر گیر میکنه به در هیچ راهی ندارم جز صدا کردن همسایه برای کمک اونم 1 نصفه شب بماند که پشت سر من ندا میاد و بعد از 3 بار سر خوردن میکوبه به رونیزی که جلوی در پارکه و اخرم بابک واسش پارک میکنه ...تا تا تا تا امروز که منه احمق ماشین بابارو میمالم تو پارکینگ و بر بخت قشنگمون تف میفرستم... اه اه اه اه ادم هم اینقدر گیج... بعد میگم دایی بعد میگم امید...