امروز بابا از صبح داشت به تبریکات عید ببعی میرسید. یه شماره م میخونه میگه این شماره رو میشناسی میگم نه چطور میگه اسمس زده عمو جون عیدت مبارک .ببین شماره برزنگی نیست میگم نه اون میگه عمو جان .میگه سمیه چی میگم اونم همینو میگه میگه پری چی میگم نه اون شمارش این نیست.دینگ (ایکون ای کیو سان)محسی گاگوله.

بابا شماره میگیره .یه صدای کلفت.سلام عمو.بابا میگه محسن تویی .میگه بله عیدتون مبارک .بابا میگه عید توام مبارک .مارتیک چرا زیر اسمست اسمتو ننوشتی من که شمارتو نداشتم هی میگم این کیه زده عمو جون.خداحافظی که میکنن میرم تو هپروت یعنی مارتیک ما اینقدر بزرگ شده.
یاد دور دورا میو فتم.اولین بار 5 ماهه بود دیدمش واسه عید اومده بودن تهران عید 76.یه پسر تپل مثل توپ اصلا خود توپ.سفید مثل برف با چشمای سبز تیله ای لبهای قرمز ابرو و موهای کم پشت قهوهای مدام هم در حال خنده.اولین بچه ای بود که بقل کردم .عاشقش شده بودم تمام عید بغلم بود .تازه راه افتاده بود وقتی میخورد زمین مثل توپ فکر میکردی الان بالا پایین میپره. چه بلاهایی سرش میاوردیم. بابا راه به راه کش شلوارشو پاره میکرد که وقتی پاشد بدوئه از پاش بیفته ...وقتی میخاست ماست بخوره قاشق رو ازش میگرفتیم با دست بخوره بعد میزدیم تو سرمون میگفتیم محسن وای وای وای وای .اونم با دست ماستی میزد تو سرشو همه سر و کلشو ماستی میکرد و زن عمو مجبور میشد بعد غذا ببرتش حموم. واسه جلب توجه با کلی مکافات میرفت رو رختخوابها نصرت(مامانش)که میرسید میگفت تو اون بالا چیکار میکنی و هلش میداد پایین و میرفت سراغ کاراش.اون تپلم خودشو جمع و جور میکرد و پا میشد میدیدیم صورتش یه دست کبود شده ولی بازم صداش در نمیومد. غذا میپرید تو حلقش بابا میگفت سولی پشتش نزن بزن پای چشش سولمازم دلرحححححممم.دیگه محسن سرفه یادش میرفتو شروع میکرد کتک کاری با سولی نا نجیب.(خواهر گرامش که 5 سال از خودش بزرگتره والان دسته جارو یا همون جاریه بنده اس).
بابا همیشه میگفت این بچه اینقدر کله اشو میزنه اینور اونور همش قلمبه سلمبه اس دست میزنی فکر میکنی کروکودیله...اخی ی ی ی
عمو رضا واسش شیپور خریده بود دستش خورد به چشمش بابا گفت مارتیک فیلمشه از صبح خودم دیدم شیپوره چند بار تا دسته رفت تو چشش اصلا نفهمید ما هم شروع میکردیم اره ما هم دیدیم  ما هم دیدیم...
یه سال واسش یه پازل 600 تیکه خریدیم یه هفته منو الی و سولی سرش بودیم تا درستش کردیم بعد پس گردنیاشو به بچه میزدیم که :تو اگه اینقدر خنگ نبودی خودت درستش میکردی ماهم علاف نمیشدیم(حالا انگار مجبورمون کرده بودن)...
خونه مامانی خواب بودم دیدم صدای جیغ و داد میاد فکر کردم الی و سولی دعواشون شده با عصبانیت رفتم تو پذیرایی دیدم اون دو تا دارن بازی میکنن محسن هم دستشو گذاشته رو گوشش و واسه جلب توجه تنهایی داره جیغ میزنه ...منم عصبانی یکی خوابوندم تو گوشش باور نمیکرد منم (اخه هیچوقت دعواش نمیکردم )تو چشاش پره اشک شد رفت رو تخت مامانی و زد زیر گریه از تو یخچال یه مترو ورداشتم دادم بهش تا کاکائو رو دید خندید و همه چی یادش رفت...
حالا دیگه گاگول ما بزرگ شده باورم نمیشه زمان مثل برق گذشت...حالا حنای من اندازه گوله نمکیای محسن گوله (این لقبش واسه تپلیش بود) شده کلاس اوله...و من چند ساله (بدلیل پاره ای مسایل)مارتیک رو ندیدم...