دیروز بعد از ظهر رفتیم خونه بابا ... شام استیک باسس بدون قارچ درست کردم خیلی خوشمزه شد بابا هم کلی خوشش اومد بعد از شام هم چای و خونه ... ساعت ١١ و نیم هم زنگ زدم به محسن که یه دستی بگیره جهت تنظیمه این لعنتی یا بقول عمو حسین نعلتی... اونم یه چیزایی گفت منم داشتم یه کارایی روش میکردم که ١٢ حسین زنگید که شانش گند رو میبینی سرما خوردم منم گفتم شانس گند ترو میبینی محسن میگه اپگرید نمیشه ... حسین جان جان هم گفت خودتو خسته نکن الکی این دستگاهه قدیمی شده هر روز میخواد بازی در بیاره فردا زنگ میزنم به رفیقه نادر یه جدیدشو بیاره منم تریپ فردین گذاشتم که نه بابا کاری نداره خودم تنظیمش میکنم دستگاهه اونقدر ها هم قدیمی نیس ماله پارساله دیگه حسین گفت نه بابا مگه با ماله انبار عوضش نکردم منم دوزاریم افتاد که اگه اون باشه که مال سال ٨٣ و زمان مهدی ه ... و کلا قید این بی پدر مادرو زدم و تی وی رو هم خاموش کردم که مثلا بخوابم دیدم خوابم نمیاد دست بکار شدم به گرد گیری ... میز تی وی ... جاکفشی ... سرویس مهمان ... ناهار خوری ... عسلی ها ... لبه های تخت ... پاتختی ... فکس و میزش ... تابلوها ...در حموم و توالت ... کلید پریزها ... گلدون سرمه ای طلاییه ...

و هر چی که جمعه ایه قسر در رفته بود احیانا ...

امروز هم قراره سولی بیاد خونمون با هم بریم واسه حنا یه جایزه بخریم ...میخواستم واسش کاپشن شلوار ورزشی بخرم حسین گفت اونی که تو میگی فقط قشنگی داره یه بار بخوره زمین همش پاره میشه منم منصرف شدم و قرار شد یه چیزی فقط محض کاغذ کادو واسش بخرم ... اخه فندق عاشقه کاغذ کادو باز کردنه مهم هم نیست توش چی باشه ...