دیشب رفتیم خونه بابا از پرپروک غذا گرفته بود خیلی خوشمزه بود با اینکه منو حسین جفتمون از پیتزا متنفریم ولی خیلی خوشمون اومد بابا هم خوشحال:حالا یه روز بریم لمزی ببینین اون چیه اون که دیگه محشره ... روزی که مامان داشت میرفت شمال بهش گفته شماره پرپروک و نایب رو بزار غذا نداشتم زنگ بزنم .مامانم میگه تپل همه فکر و ذهنش همینه ... یه شب هم با دوستاش رفته بود نایب ساعی کلی حال کرده بود که یه شب بریم . منم وتو کردم که حیفتون نمیاد هرمز رو ول کنین برین نایب ... خلاصه درسته مامان نیست تنها مونده و کلافه اس ولی دیگه هر چی دوست داره میخوره بدون اینکه کسی بهش گیر بده قندت فشارت بالا رفت پایین اومد ...

دیشب محمد موند پیش بابا صبح هم ابوسعید قرار گذاشتیم واسه لوستر که مغازه هه بسته بود رفتیم مروی کلی چیزای جینگیل خریدیم ... از اونجا هم بابا رفت خونه مامان بزرگ (مامانه مامان)جهت عرض اندام که کلی به کارش خندیدیم ...ما هم اومدیم خونه که حسین واسه انباری طبقه بزنه و بنده هم مشعوف از دادنه سرو سامون به انباری ...