دیشب :اول که رسیدیم فقط مامانش بود گفت ارزو حموم بوده داره لباس میپوشه حسین هم گیر داده بود یا تو قلاب بگیر من برم بالا یا من بگیرم تو برو مشغول جرو بحث بودیم که ارزو اومد :خودتونو کشتین بابا من اومدم ... ما هم شروع کردیم به اه اه گفتن ... چای خوردیم با یه عالمه شکلات (اخه خوشمزه بودن منم خودمو خفه کردم ).باباش اومد بعدم رضا .باباش واسه تولد مامانش یه خط و گوشیه دیگه خریده بود که مامانش گفت من از اینا دوست ندارم واسم در دارشو بخر ... باباشم به حسین اصرار که تو اینو بردار من یکی دیگه میخرم حسین گفت اینو نمیخوام گوشیه خودتو بده .اونم گفت باشه فقط نمیدونم چرا صداش ضعیف شده که حسینم قید دو تاشو زد و هیچکدومو بر نداشت ... منم با دیدن اصرار کادو از طرف پدر شوهر داشتم شاخ در میاوردم ولی باور بفرمایید اصرارهاش از ته دل و واقعی بود ... ساعت٩ سر و کله سولی و محسن هم پیدا شد ... سولماز قیافه ناراحت و بق کرده داشت ...یکم هم با محسن اره دادن تیشه گرفتن که یهو سلماز پرید بغل محسن و دستشو انداخت گردنه محسن و اشتی شدن ... (میگن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن داشتم ابله میشدم )...شام خوردیم ...بعد از شام هم حسین رو به ارزو :تا سال دیگه وقت داری شوهر کردی کردی نکردی میدیمت بهزیستی .من:نه بابا اونجوری دوسال دیگه باید جاشو عوض کنی درد سر میشه از همون اول بزاریمش سالمندان ... همه میخندیدن غیر از مامانش که چشاش بیخودی پره اشک شد محسن هم هی میگفت جلوی مامان نگین یاد اون روزی که از پرورشگاه اوردتش میفته هی گریش میگیره ... خلاصه بازم ارزو شد نقل مجلس ... چند دقیقه بعد ارزو متوجه سه تا داداشاش شد که کیپ تا کیپ رو کاناپه نشسته بودن و حس دادش دوستیش یهویی گل کرد :داداشای گلم . و پرید که وسطشون بشینه اونا هم نامردی نکردن و تا میخورد کتکش زدن که پیرزن خجالت بکش هم سن و سالای تو مردن و کلی قلقلکش دادن بیچاره هر چی میومد تکون بخوره که فرار کنه حسین از پشت موهاشو میگرفت محسنم کفه پاشو میاورد بالا و قلقلکش میداد...بالاخره فرار کرد : لیاقته خواهره گلی مثل منو ندارین .که باز صدای اه اه و عق عقه همه بلند شد ...

خلاصه اینا رو گفتم که یعنی خوش گذشت و شبه خوبی بود ...

امروز هم صبح با تلفنه مشاور محمد از مدرسه پاشدم و حاضر شدم با حسین رفتیم مدرسه و هر چی گفتن دو تا شنفتن تا مدرسه تعطیل شد و ٣ تایی اومدیم سمته خونه .دندون پزشکی رفتم از جراحی که من میخواستم سر در نمیاورد منم یه جرم گیری کردم و برگشتیم ...بعد از ظهرم ارایشگاه و خونه و شام درست کردم .بابا هم خونمونه تپلی سرما خورده نگرانه سرفه هاشه یاد پارسال میوفته میگه نکنه باز از قلبمه .ما هم میگیم نه بابا جان چه ربطی داره این سرفه ها با اون یکیا فرق میکنه و ازین حرفا ...