حسین رفت بیرون پازلمو بده قاب کنن .گوشی بیسیم رو از تعمیراتیه بگیره واسم وقته دکتر بگیره و برگرده منم ظرفای ناهارو میزارم تو ماشین بادمجون سرخ شده هارو بسته میکنم میزارم فریزر . میز رو دستمال میکشم . ظرفشویی رو روشن میکنم و منتظر حسین که بیاد بریم خونه مادرهمسر... دیشب به حسین میگم چرا مامانت هی میپرسه اینجا نمیاین ؟باید دعوت کنه یا حداقل بگه اینجا بیاین ... میگه مدله دعوت کردنش اینجوریه خودم فردا بهش زنگ میزنم ... امروز زنگ میزنه مامانش میگه چه عجب اینجا زنگ زدی با پر رویی میگه نه نمیخواستم زنگ بزنم شمارو رو اشتباهی گرفتم مامانش میخنده انگار ... میگه ما شب میایم اونجا .مامانش میگه غذا چی درست کنم .میگه هرچی فرق نمیکنه .باز میگه نه از مهدیه بپرس .منم میگم سلام برسون بگو هرچی . حسین از طرف من میگه :بره میگه بره درست کن مامانشم فکر میکنه من گفتم میگه بره؟ حسین میزنه زیر خنده میگه نه بابا میگه سلام برسون من میگم گفت بره ... خلاصه قرار میشه هر چی غیر از بادمجون و قرمه سبزی (اخه قورمه تازه خوردیم 2-3 روزم هست هی داریم مشتقات بادمجون میخوریم)

یاد مامانی میوفتم که بابا میگفت مامان غذای محبوبش بادمجونه ... خورشت بادمجون. کشک بادمجون . قیمه بادمجون . کدو بادمجون . دلمه بادمجون .

میرم تو فکر سولی که اونم اشپزیش یه جورایی مثل من به مامانی رفته ... قرمه سبزی سیاه و پرروغن . برنج ابکش قد بلند و خوش بو با ته دیگ سیب زمینی زعفرونی و تزیینات زعفرون روی برنج ...یاد این میوفتم که اونروز خونه سولی اینا همه داشتن از برنج تعریف میکردن و سولی فراموش شده بود که گفتم بابا سولی پخته یادتون نره ... حسین گفت :محسن جون زنت پخته اینقدری در اومده اگه من میپختم اینقدری در میومد و اشاره میکنه به اندازه دستش از نوک انگشتاش تا سر شونش ... ما هم میزنیم زیر خنده ...