دیروز با سولی رفتیم خونه بابا ... بابا گفت با محسن اسمس بازی میکرده و از دوست دختراش میپرسیده اونم میخندیده و انکار میکرده ... دی ... تصمیم گرفتیم با یه خط ناشناس بزاریمش سره کار ... قرعه بنام الی افتاد .سولی شماره رو داد الی هم بهش اسمس داد:عزیزم میدونی فرقه تو با کشتی چیه کشتی به گل میشینه تو به دل میشینی ... محسن میزنه :شما؟ الی جواب میده :یه دختره خوشگل ... محسی فکر میکنه دوستاش سره کارش گذاشتن زنگ میزنه ببینه طرف (همون الی دیگه ) دختره یا پسر ... الی جواب میده .گاگول گوشی رو قطع میکنه ... باز الی زنگ میزنه ولی دیگه گاگول جواب نمیده و ریجکت میکنه ... سولی زنگ میزنه جوابه سولی رو هم نمیده ... اینقدر میزنه تا جواب میده : محسن چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟ - اومدم بیرون شیر بخرم ... قطع میکنن ... سولی میخنده : دیوونه به بهونه شیر اومده بیرون به الی زنگ بزنه ... الی زنگ میزنه :محسن بهم زنگ زد دیوونه نشناخت منم کلی دلبری کردم تازه یواش هم حرف میزدم میگفتم مامانم میشنوه اگه بلند تر حرف بزنم ... بابا قهقهه میزنه که اره بگو بابام از خودمونه بفهمه اصلا گیر نمیده ولی مامانم پدرمو در میاره ... همه میزنیم زیر خنده ...محسن باز به الی اسمس میده که امشب دیگه زنگ نزن خودم فردا بهت زنگ میزنم ... بازم کلی میخندیم ... الی میگه این بچه همیشه از دست ما تو عذابه ... بچه بود عذابه جسمی فیزیکی (میزدیمش )حالا هم روحی عاطفی ... میگم حالا خوبه محسن عاشق الی بشه الی میگه من که از بچگی عاشقشم ... بابا میگه خب به سلامتی عقد دختر عمو پسر عمو رو تو اسمونا بستن میزنیم زیر خنده ... یاد این میوفتم که چند سال پیش وقتی محسن بچه تر بود این جمله رو درباره خودش و پری میگفتیم ... محسنم یه خنده با مزه میکرد ما هم دست میگرفتیم که محسن راضی پری راضی گور پدر ناراضی ... احمق نه نمیگفت ما هم یه فس میزدیمش که چرا نه نگفتی و خجالت بکش پری جای مادرته و از این حرفا ... احمق بازم میخندید نه نمیگفت ... حسین میگه بچه ها بهش بگین کار به جاهای باریک میکشه بعدن خودش خجالت میکشه ... بابا شل میشه :اره بچه ها یه فکری بکنین ضایع بازی نشه ... الی میگه میخواین باهاش قرار بزارم .بابا میگه نه بابا میگم تمومش کنین ... الی میگه عمرا تازه داره راه میوفته ... میگم میخواین به زن عمو بگم ... همه موافقت میکنن ... زنگ میزنم نصرت من تعریف میکنم اون هم یکسره داره میخنده ... از اون طرف گاگول بو میبره گوشی رو میزنه رو ایفون .نصرت داد میزنه :ا محسن چرا زدی رو ایفون ... من داد میزنم :الو الو زن عمو صدات نمیاد (یالانار)... صدای محسن میاد :بابا فهمیدم کاره شماها بوده ... میگم کار خواهر خائنت بود ما هیچکاره ایم و ...

به الی زنگ میزنم که محسن فهمید کوتاه بیا .اسمس میده :من دیگه پروژه قبول نمیکنم شماها دهن لقین ...

پیوست : این محسن همون محسنه پسته عموجونه ...