پریشب خونه سولی محسن دعوت بودیم .دفعه اول بود خونشون میرفتیم یه دستگاه دی وی دی کادو بردیم ... یه خونه کوچولو و قشنگ ... کلی هم غذا درست کرده بود ... قلمه سبزی (بقول محمد).ماکارونی .دونوع سالاد . سوپ جو .ژله .حسین و محسن که یکسره پای کامپی (یاد اولین سگ نگهبان انبار بخیر چقدر اقای اشی ازش میترسید میگه هنوزم اسمش میاد حالم بد میشه ) بودن و از رو هارد دی وی دی رایت میکردن ... بعد از شام هم نشستیم پای لاست با سولی و حنا .محمد و سولی خوابیده بودن و عشقولانه همدیگه رو بغل کرده بودن و در حال نجوا بودن که سولی بلند بلند زد زیر خنده :محمد میگه سولماز میگم فردا بازم مارو دعوت کن به کسی هم نگو من گفتم .... و حرف حنا کلی سوژه شد ... اخر شب هم برگشتیم خونه که فرداش برم خونه بابا در رو باز کنم طیبه خانم بیاد ...

الانم با حسین رفتیم بیرون حسین واسه خودش شورت و جوراب خرید بعدم میوه فروشی و خرید کردیم امشب هم سولی اینا میان ... (دیشب قرار بود بیان که یه اتفاقی افتاد نیومدن افتاد واسه امشب)