دیشب محسن ساعت 9و نیم از سر کاراومد و گفت فعلا اصلا گشنم نیست و بیاین فیلم ببینیم ... با اینکه چند روز پیش از ولنجک 3 تا دی وی دی خریده بودم ولی همشون تو گزینش تماشا رد شدن ... و ... و ... رفتیم سراغ لاست ... دو تا اپیزود دیدیم شام خوردیم و دوتای دیگه بعدم من رفتم خوابیدم ولی محسن و سولی 1 دی وی دی دیگه دیدن ...

فقط وسطش 2 دفعه چای و یه دفعه گل گاو زبون خوردیم ... با اینکه این تقریبا دفعه سومم بود میدیدم بازم دلم نمیومد یه لحظه اش رو هم از دست بدم ... و باز حال و هوای زندگی تو یه جنگل دور افتاده زد به کلم  ... یاد افسانه (همسر دوست بابا که 8 سال ازم بزرگتره و وقتی با علی ازدواج کرد من کلاس دوم دبستان بودم ) یاد بام سبزایی که میرفتیم ... یاد دل و جرائتی که داشتیم یاد شبای تاریک وخلوت و بارونیه تو بام ... یاد قلعه رود خان یاد اینکه لب رودخونه دراز کشیده بودم و از سرما میلرزیدم ولی به این فکر میکردم چه حالی میده شب یه همچین جایی بمونی ولی جرات به حسین گفتنو نداشتم ...( اخه اصولا حسین از این کارای غیر عقلانی استقبال نمیکنه )... خلاصه باز قاطی کردیم رفت پی کارش فعلا هم با سولی مشغول پازلیم و بای ...