از صبح با حنا مشغولیم ...اون مشق مینویسه من غلطاشو پاک میکنم ... من سوالاشو میخونم اون جوابارو مینویسه ... اون گاج حل میکنه من پیک ادینشو رنگ میکنم ... اون پیک ادینه حل میکنه منم طی یه زنگ تفریح چای و تافیفی میخورم ...

میگم این درس بچه ها هم بساطی شده ها زمان ما یه فارسی بود یه ریاضی یه دونه هم خدا قبول کنه دفتر مشق ... حالا: یه بخوانیم یه بنویسیم یه گاج فارسی یه گاج ریاضی یه پیک ادینه یه دفتر مشق یه دفتر لغت یه دفتر روزنامه یه علوم 2تا 2تا زبان یه قران یه کامپیوتر اه اه اه ... یهو بکشنشون راحت دیگه ...

هر بار حرف این میشه که اگه زمان به عقب برگرده چیکار میکنی ؟خیلی محکم و طلب کارانه میگم گفته باشم این دفعه دیگه دیپلم هم نمیگیرم ...

اخه این درس خوندن من بساطی بود 3 سال اول دبستان همیشه معدلم20 بود تو راهنمایی هم همیشه شاگرد دوم یا سوم میشدم اما...

این اماش مهمه که انظباطم همیشه مایه ننگ بود ... هر سال هم 2-3 روز از مدرسه اخراج میشدم بلکه دست از کارام بردارم ولی کجا بود گوش شنوا...اول دوم دبیرستانم کجدار مریض گذروندم تا رسیدم به سوم دبیرستان که دیگه به معنای واقعی دفتر کتابامو بوسیدم گذاشتم کنار تا جاییکه صبح ها جای اونا تو کیفم یه واکمن بود یه گیم یه کتاب رمان یه دونه هم دفتر خاطرات اشتراکی که اسمشو گذاشته بودیم mba که مخفف مهدیه عسل بهاره بود و کلی چرت و پرت توش مینوشتیم و کل ساعت مدرسه مشغول رسیدگی به امور شخصیمون بودیم ...میگم بودیم چون تو مدرسه ازین ادما و ازین مسایل پر بود ... تازه با اینکه این همه خوش میگذشت بازم هر بار با مامان یا بابا دعوام میشد باز تاقچه بالا میزاشتم و چند روزی ترک تحصیل میکردم اخر سال هم که غیبتامو در اوردن بیشتر از5 ماه مدرسه نرفته بودم ... واسه امتحانم که دیگه نگو ... یادمه شبی که فرداش امتحان فیزیک داشتم رفتم سراغ کتابم فکر کنم تا اون موقع لاشم باز نکرده بودم (واقعا ها اخه کتابه نوی نو بود انگار الان خریده بودمش) یکی یکی که صفحه ها رو ورق زدم تازه فهمیدم از رو هم نمیتونم فرمولارو بخونم چه برسه بخوام مسئله حل کنم ...با هر کلکی بود فرمولارو رو کارتای کوچیک نوشتم و جلوشم توضیح فارسیشو .بعدم با سوراخ کن گوشه کارتارو سوراخ کردم و با یه کش انداختم گردنم و رفتم سر جلسه . از اونجاییکه امتحان نهایی بود واسه هر 3 نفر یه مراقب گذاشته بودن ... هی این کش رو از زیر مقنعم میکشیدم بیرون و یه مسئله حل میکردم باز ولش میکردم میرفت بیخ گردنم ... مراقبه حسابی شک کرده بود دو بارم بلندم کردو جیبامو گشت و لباسامو تکوند چیزی پیدا نکرد و گفت بشین سریع تمومش کن منم تو دلم کلی به ریشش میخندیدم که اخی طفلی چه جلوی همه بچه ها ضایع شد ...بعدم که کارنامه گرفتم هیچکس باورش نمیشد همه رو جز گیاهی پاس کردم ... که گیاهی بار اول شدم یک و بیست و پنج بار دوم شدم 2و نیم اخرم با تک ماده از شرش راحت شدم ولی چون جوابا دیر اومده بود مجبور شدم پیشم رو تو شبانه بگذرونم ...

حالا که یادم میاد چقدر دلم واسه مامان و بابا میسوزه که انقدر اذیتشون میکردم ... چقدر مامان زور میزد تو یه مدرسه خوب قبولم کنن یه بار که سر تاییدیه گرفتن از مدیر راهنماییم بیچاره به گریه افتاده بود ...بابا هم که از اول راهنمایی بسته بودتم به خیک انواع و اقسام معلم خصوصی که چرا 19-18 بچه من باید 20 بشه بیچاره نمیدونست تو دبیرستان قراره واسه 10 هم عربی برقصه و گوسفند بکشه ... کنکورم هم که نگم بهتره ... روزی 4 ساعت معلم خصوصی و اخرم دعوا تو پیش و اخراج و قبول نکردنم واسه کنکور سراسری و گند زدن به هر چی زحمت مامان بابا بود سال بعدم نیمه خصوصی البرز و پیدا شدن سر و کله حسین و دوستی و ازدواج و ...

قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید ...