یکی از دختر دایی های مامانم یه دختر پسر دوقلو داره که دو سال از من کوچیکترن ...

2-3 سال پیش دختره عروسی کرد و از اونجاییکه مادر شوهر بسیار مومنی داشت بجای دامبل و دیمبل (که دیگه ول کن ما نیست) یه سری خانم دف زن مجالس سنتی واسه پاتختی اورده بودن ...از اونجاییم که عروسی خشک و خالیم داشتن بنده جای خودم کادوئم را همراه مادر گرامم نمودم ... این گذشت تا یه روز که همه دور هم جمع بودیم همه شروع کردن از شعرایی که خانمه در وصف هر کس (از کادو دهنده ها) میخونده تا رسید به برادر هم قلوی عروس که اسمش حسین بود ... هر چی فکر کردن شعر وصف رو بخونن یادشون نیومد هی هم حسین حسین میکردن بلکه باقیش یادشون بیاد ...که برادر عروس به جرو بحث ها خاتمه داد: بابا حتما گفت این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست ...

البته از این قل پسر ازین کارا و حرفا زیاد بر میاد یه بارم واسه تولد مامانش کیک خریده بود روش نوشته بود :رفیق بی کلک مادر ...