دیشب خواب ویلای کرج دایی بزرگه رو دیدم...بازم همه اتاقها پرده حریر سفید بود ولی تو خواب پنجره ها باز بودن و لبه پرده رو میکوبیدن به دیوار و پنجره... بازم تو همه اتاقها سرویس خواب قهوه ای بود... خواب دیدم گرمم شده رفتم طبقه پایین در یکی از اتاقها رو زدم رفتم تو دیدم خاله و بهاره (دختر خالم که سال 75 تو سنه 9سالگی همراه خواهر و برادرش طیبه و مصطفی 11و12 ساله فوت کردن )خوابیدن بازم بهاره رو زنده دیدم بدون اینکه یادم بیاد اون همه اتفاق بد اون سال رو...

نمیدونم چم شده همش خواب میبینم بچه ها نمردن انگار یکی دزدیدتشون و بعد از سالها برشون میگردونه ...اونا هم هیچ مشکلی با دزدیده شدنشون ندارن... تازه بعد از اون همه سال هنوز ظاهرشون همونطور بچه مونده...

کاش با خاله رفت و امد داشتم اخه خاله دو تا قابلیت منحصر به فرد داره یکی اینکه خواب رو دقیق تعبیر میکنه یکی هم اینکه بیبی چک دقیقیه .تازه جنسیت بچه رو هم با یک نگاه به یه خانم باردار سریع میگه...

ولی خیلی کاراش و رفتاراش منزویش کرده ...

اینقدر تیکه بار همه کرده دیگه تو دوره های خانوادگی کسی دعوتش نمیکنه...نمیدونم چی بگم... با اینکه منم از تیکه هاش در امون نبودم ولی چون جوابشو میدادم مثل بقیه دلم نمیگرفت...ولی بابام چی ازاراش به بابام رو نمیتونم نادیده بگیرم ...نمیدونم من بهش میگم تعصب ولی شاید بعضیا ت*می رو هم ضمیمه اش کنن ولی مهم نیست مهم اینه که به ارامش رسیدیم حالا نه مطلق ولی همینشم خیلی خیلی جای شکر داره...

پس خدایا شکرت که زندگیمونو رو غلتک انداختی ... بازم کمکمون کن نذار دیگه روزای کثیف ببینیم... نذار بهم بپیچیم... نذار غصه بخوریم...