سولی قرار شد در پی دعوا بیاد اینجا 10 دقیقه بعد پشیمون شد گفت میرم خونمون باهاش حرف میزنم...منم سریع به حسین گزارش دادم و... زنگ زدم ببینم رسید خونش یانه گفت نزدیکم گفتم چی شده بود؟ گفت خونه مامانش خوابیده بود بیدارش کردم بریم دسته ...عصبانی شد گفت واسه همین صدام کردی بعدم لباساشو پوشید رفت بیرون... به مامانش گفتم: نزارین بره اگه بره دعوامون بدتر میشه... اونام گفتن :ولش کن بزار فردا بهش زنگ میزنیم .منم(من نه سولی) گفتم اگه نیاد من میرم...که باباش گفت اگه رفتی من میدونم وتو دیگه هم پاتو اینجا نمیزاری(دلیلش هم دیر وقت بودن بوده اخه نیست منصور خان خیر سرشون غیرتی تشریف دارن)... که البت که سولی دماغ سوخته داده بود و اونجا رو ترک کرده بود...گفتم فهمیدن به من زنگ زدی گفت اونا نه ولی به محسن گفتم داشتم میرفتم خونه مهدیه...از منم خواست که به اونا درز ندم...

میدونم الان کارد بزنی خون محسن در نمیاد. چون هم از چوقولیه دعوا بدش میاد هم احساس میکنه بعد 3 سال دشمن شاد شده .(محسن همیشه از محسنات من به سولی میگفته و اینکه دوست داره سولی مثل من باشه بغیر از چوقولیه دعوا که من استادش بودم و محسن فقط ازین کارم بدش میومده و به سولی گفته بود اگه بفهمم دعواهامونو مثل مهدیه تو کرنا کشیدی دیگه به این راحتی ها کوتاه نمیام.)

دشمن شادی رو هم واسه این گفتم که اینا تو دوران عقد هر روز سنگ و تیشه رد و بدل میکردن و دوماه تموم من همش مراقبشون بودم کارشون به جاهای باریک نکشه (یه جورایی وظیفه پدر مادراشونو من ناخواسته تقبل کرده بودم دلیلشم این بود که جفتشون حرفامو گوش میکردن و جبهه گیری که نسبت به خوانواده هاشون داشتن نسبت به من نداشتن)ولی اولین روزی که رفتن خانه مادر همسر کارشون به کتک کاری هم کشیده بود یعنی سولی زده بود تو گوش محسن اونم مشت سولی رو گرفته بود اینقدر فشار داده بود که دست سولی قرمز شده بود... بعدم برگشتن خونه ما و تف و لعنتش واسه خاندان همسر موند و 4 تایی(منو حسین وسولی و محسن)جبهه گرفته بودیم که شما عرضه ندارین 1 روز هم مواظب روابط باشین... و همش دنبال اینین که کدوم عروس چیکارا واسه خانواده همسرش میکنه و ما چرا میایم اونجا کار نمیکنیم... و البت که یکی دیگه از دلایل قطع ارتباط همین توقعات بیجا بود... 

تو یه پست هم مفصل درباره دعوا وقهر 3 سالم با سولی میگم...