هر سال اینروزا یه حسی دارم... هر سال این روزا خاطره دارم .چه اون موقع ها که با سوده رو کول باباهامون میرفتیم بازار و میدون ارگ.اونروزا مثل الان محرم تو زمستون نبود تو چله تابستون بود منم که بچه خون دماغووووو...

چه سالهایی که با لیلا اینا میرفتیم دسته و اخر شب بابای لیلا میگفت دیر اومدین درو باز نمیکنم...اونا هم میخندیدن میگفتن بهتر بعدم همه میومدیم خونه ما و شره میکردیم تو زیر زمین و هر هر و کر کر انگار نه انگار محرمه... صبح بابا میومد پایین میدید پر از کفشه میخندید میگفت بازم احمد اقا در رو قفل کرده بود اراذل جمع شدین اینجا... چه سالی که با حسین دوست بودم ولی محرم رفتم مشهد و مریم اینا هی میگفتن حسین اومد تو چرا نیومدی دیوونه... چه سال بعدش که دیگه متاهل شده بودم و با الی و ارزو و سارا (دختر داییم که با علی دوست حسین دوست شد ازدواج کرد و الان 2 تا بچه دارن)و بنتا(دختر خاله حسین که متولد 68 و 5 ساله ازدواج کرده و یه دختره 3 ساله داره)میرفتیم...چه سالای بعدش که حنا و مبینا (دختره سارا)به جمعمون اضافه شده بودن... همش واسم خاطره اس... هنوزم این روزا تا میریم دسته مسجد اول یه جا خیره میشم و خاطرات جلوم رژه میرن تازه بعد از یه ساعت به خودم میام که کجام و چیکاره ام...

3 سالی که من قهر بودم سولماز جای من با ارزو میرفته ولی حالا ...نمیدونم هر چه پیش اید خوش اید... خیلی ساله لیلا رو ندیدم الان یه پسر2ساله داره... مریمه پروین روهم همینطور اونم یه پسر 3-4ساله داره که شنیدم طفلکی سرطان گرفته بود و تحت درمان بود...

یادش به خیر یاد گندی که مریم زد افتادم:

اون موقعها که منو حسین دوست بودیم یه روز داشتم از فرشاد دوست حسین واسه مریم تعریف میکردم که مریم گفت این فرشاد فامیلیش چیه گفتم چطور مگه گفت یکی از مشتریای مامانم ماله اون محله گیر داده واسه فرشادم بیایم خواستگاریه مریمتون... منم چون از خانمه خوشم نمیاد هر دفعه گفتم نه...

من این جریانو واسه حسین تعریف کردم اونم واسه فرشاد که معلوم شد بله ایشون همون فرشادن ...ولی فرشاد گفت من از ازدواج سنتی اصلا خوشم نمیاد مخصوصا که طرف رو اصلا ندیده باشم...و طی یه عملیاته نابخردانه قرار شد اینبار فرشاد حسینو و مریمم منو موقع قرار همراهی کنه... هنوز سلام علیک درست حسابی نکرده بودیم که دیدیم مریم میگه وووااااییییی بهمن(bfش) اینجا چیکار میکنه و دوید سمت بهمن و حالاماچ نکن کی ماچ کن ...دیگه دلم میخواست با این سوتیه مریم برم زیره زمین که فرشاد گفت ننه مارو با این دختر پسندیدنش این تو خیابون جلوی ما اینجوریه وای بحاله جور دیگش... بعدم خندید به حسین گفت اینه میگم نباید افسار و داد دسته ننه باباها ... و تاکید کرد سمیه (gfش که زنه بیوه بود)سگش به امثال این میارزه...

و ...

و...

و مریم چند وقت بعد با بهمن خان مزدوج شد و صاحب یه پسر که طفلکی روز تولد 1 سالگیش تو ادرارش خون میبینن و معلوم میشه بچه سرطان داره ...

قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید...