بابای من یه دوست داره اسمش محسنه . یه ادم فوق لیسانس و معاون یه شرکت و تا دلتون بخواد بقول بابا تعطیل و البته حرص در ار و بامزه.

بابا یه دوست دیگه هم داره که تو عمرش 5 دقیقه هم نخندیده و همش در حال حرص خوردن و داد زدنه.خیلی هم مومن و مقیده خیلی سالم از محسن بزرگتره. اسمش هم جلاله.

اصل ماجرا: این اقا جلال از اونجاییکه خیلی متعصب بوده و دوست نداشته کسی اسم همسرشو بدونه(یا اگه میدونه لا اقل به رو نیاره و صدا نکنه) همیشه ایشون رو با اسم پسر بزرگش مجتبی صدا میکرده...این محسنم از اونجاییکه خیلی کرمکی بوده و عاشق فحش شنیدن از جلال همیشه همسر جلال رو مجتبی خانم صدا میکرده بعدم دلیل میاورده که اخه اونجوری با مجتبی اصلیه قاطی میشه...

حالا از جلال بگم که در پی این ابتکارش توسط محسن ...

.

.

. شوهر زری خطاب میشده...

و هنوزم که هنوزه جلال دست از مجتبی صدا کردن خانمش برداشته اما محسن ...

میگه دیگه عادت کردم زبونم نمیچرخه بگم جلال...اینجوری راحت ترم...