مامان با پای خودش رفت فرودگاه و پروازشو با دستای خودش کنسل کرد و زنگ زد خونه ای دارم میام خونتون... نفهمیدم چه حسی نذاشت بره شمال ولی خودش میگفت یه جوری بوده انگار داشته با زندگیش خداحافظی میکرده ... خدا رو شکرهر چی بود به خیر گذشت... حالا بگم از سفره یلدام:

یه ترمه انداختم رو میز . اناره دون شده تو ظرف کریستال بوهمیا. هندوانه توپی شده تو پیرکس مربع . اجیل تواضع که بابا خریده بود تو کریستال هند مید.گل زنبق و نرگس تو یه گلدون کریستال باریک وبلند. پرتقال و سیب حلقه حلقه شده تو یه دیس 4 تکه بلور  وسطش هم یه گل رز قرمز. یه پیرکس مربع پر از اب و سنگای صورتی و برگای رز قرمز پرپر شده که سه تا شمع طرح برف طلایی توش شناورن.یه ظرف کریستال پر از کاکائو. کیک اسفنجی دست پخت کلانتر بانو.همین...

اما بر عکس بساط یلدا .بساط شام فقط پلو ماهی بود و ماست و زیتون و شربت لیمو پاکبان.همین...

بعد از شام هم نه کسی بستنی خواست نه چیپس و پنیر... همش هم رو دستم موند...

محمد رفت خوابید .بابا همچنان داره اسمس بازی میکنه(از وقتی اومده یکسره مشغوله فقط یه انتراکت 20 دقیقه ای واسه شام به خودش داد) مامان داره اشپز باشی میبینه.منم در خدمت لب تابم...