درباره نویسنده
مهدیه
یه روزی اینجا فقط خنده بود ... اگه خدا خداس ،بازم اون روزا رو برمیگردونه ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شادیانه
  • زرشک
  • مستان ز خدا بی خبرند؟؟؟
  • آرامش
  • یلدا مبارک
  • تولدانه
  • چنج فرند
  • مجیدمون اینا
  • باز آمد بوی گند مدرسه
  • خط و نشون
  • یادت باشه
  • فائزه
  • پچ پچ های منو نینا
  • تن تو غروب زمستونو بیادم میاره ...
  • من ،تو ،لاابالی
  • طلاق و ننه ی تخس مذکور
  • آذر و رحیم 2
  • آذر و رحیم 1
  • خانواده مجازی
  • شمارش معکوس
  • فقط خواستم بگم هستم ،همین D:
  • کات
  • جدیدا عاشق این شعر داریوش شدم ...
  • 30 سال دیگه
  • ممممممم ...رررررررر
  • سربازیت تموم شد؟؟؟
  • طلب یاری واسه بازگشت شادی
  • بی پدری ... سگ پدری ...
  • پر از گریه پر از درد...
  • آنچه در عید گذشت...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
دوستان من
  • اسمایلی
  • اپلودعکس
  • ارش خان
  • نگی عزیزم
  • ستایش عزیزم
  • پت عزیزم
  • خارخاسک هفت دنده
  • درباره الی
  • چاقی خوشبخت در استانه تاهل
  • شاید امروز
  • درباره زندگی
  • تولد دیگر
  • اسمارتیس
  • دخملی عزیز
  • مطبخ رویا
  • این روزها میگذرد احساس میکنم کسی در باد فریاد میزند
  • غذای متفاوت
  • منو شوشو
  • ماه هفت شب
  • من و نمیدونم
  • مناجات نامه جناب مارکو
  • مامان خانوم
  • تیک تاک خیال
  • وقتی مابودیم هیشکی نبود
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ

اشکها و لبخندها
یه ذره از هر چی
شادیانه
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/۱۱/۱

شب جمعه ی خوب یعنی وقتی که تو ساعت 4 صبح زنگ میزنی به رویایی که داره هفت پادشاهو خواب میبینه و با خنده های ریز ربز بگی :عــــــــــــــه رویـــــــــــــا تو هنوز شبا میخوابی گوشیتو سایلنت نمیکنی ؟؟؟ رویــــــــــــا میگم به نظر تو هواپیما بوق داره ؟؟؟ رویا تو فکر میکنی این نفتایی که میفروشن ؛بشکه هاشو پس میگیرن ؟؟؟ بعدم خنده ی ریز ریزت بشه قهقهه و خونه رو بزاریم رو سرمون و هی رویا با اون حالت خوابالو که صداش در نمیاد بپرسه چیزی خوردی تو ؟؟؟ بعد تو با خنده بگی نه بابا مگه اینا به آدم چیزیم میدن ؟؟؟

صبح جمعه ی خوب یعنی تو از بساطیای جمعه بازار یکی ازین گل سینه هایی که روش نوشته "دانشگاه فقط آزاد اسلامشهر "رو بخری و خیلی نا محسوس از پشت وصل کنی به شال رویا و وقتی رویا میفهمه یه چیزی پشتش چسبیده هی پالتوشو در بیاره چک کنه بپوشه ؛هی پالتوشو دربیاره چک کنه بپوشه؛ هی هی هی هی هی ... بعدم که بهش گفتیم با خوشحالی بزنه روی لباسشو سینه سپر کنه و ما هم دستمونو دور بازوش حلقه کنیمو با انگشت شصت و چشم و ابرو به هموطنای عزیزمون به تابلوی نصب شده روی سینه ی رویا اشاره کنیم ...

زندگی یعنی لحظه هایی که شادی یعنی لحظه هایی که از ته دل میخندی ...

 

نظرات ()



زرشک
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

کاش زندگی هم مثل دفتر خاطرات روزانه یا وبلاگ بود ،هرجاشو میخواستی خط خطی میکردی یه چیز دیگه مینوشتی جاش ؛هرصفحه ش که رو مخت بود رو از بیخ میکندی ؛اگه از کلشم خوشت نمیومد مثل من عید به عید مینداختیش تو آتیش و یکی نو جاش ورمیداشتی ؛ولی زرشک که میگن واقعا ؛زرشک ...


نظرات ()



مستان ز خدا بی خبرند؟؟؟
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/۱٠/٦

یه بابایی میخواست بره مسافرت ؛یه دختر مجردیم داشت ؛با خودش میگه دخترمو میزارم پیش امین شهر میرم مسافرتو برمیگردم ؛دخترشو برد گذاشت و شب دختر دید شیخ جای خودشو بغل جای دختره انداخته و ... با هر مکافاتی بود از دست شیخ فرار میکنه ... هوا سرد بود و دخترم لباس درست و درمون تنش نداشت ... توی راه دید یه جمع دور آتیشنو دارن مشروب میخورن ... با خودش گفت اون شیخ بود اونجوری بود اینا که دیگه مستم هستن ... یکی از مستها دخترو دید و گفت سرتون به کار خودتون باشه ... تو این گیرو دار ؛دختر از سرما و خستگی ؛بیحال میشه و میوفته ... دخترو بغل میکنن میارن دم آتیش ؛بعد که دختر بهوش میاد میبینه سالم و گرمه و اونام دارن کار خودشونو میکنن و میگه که یه پیکم واسه من بریزین ؛میخوره و این شعرو میگه :

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیحو دعا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند که مستان ز خدا بیخبرند ...


نظرات ()



آرامش
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/۱٠/٦

آرامش ؛یعنی اینکه تو زندگیت به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نباشی؛اینطوری دیگه نه حسرت بدست آوردنشونو میخوری نه غصه از دست رفتنشونو .

کلا گفتم در جریان باشین ...

نظرات ()



یلدا مبارک
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/٩/۳٠

توی پاییز مجاور ؛آخرای ماه آذر

شد قرارمون که باهم ؛بزنیم به سیم آخر


نظرات ()



تولدانه
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/۸/٢٩

دوسالیه که خوشبختی واسم ؛فاصله ی این بدبختی تا بدبختی ه بعدی تعریف میشه ... خیالی نیس پوستمونو کلفت میکنیم ... هیچ فکری هم واسه عاقبت اوناییکه باعث و بانیه این روزامونن نمیکنیم "دیگه " ... خدا هم که با تمام قوت عدالتشو ماچمالی کرده گذاشته کنار به حول و قوه ی خودشون اینا ...

از لعن و نفرینای کولی وارانه که بگذریم ؛امروز تولد وبلاگمه ؛دو سالش تموم میشه میره تو سه سال ؛ گرچه بیشتر از نصفش آه و ناله و زنجه مویه بوده ولی روزای خوبم داشتیم به همین آرشیو قسم ... شاید بشه هنوزم امید داشت به اینکه روزای بهتر بیاد شاید شاید شاید ...

پارسال تنها کسی که بی هیچ حرف پیش تولد این مادر مرده رو یادش بود ؛"تنهای عزیز " بود ... مرسی تنها جان مرسی المیرا جان مرسی دوستای دیگه یی که تو این همه سکوت و بی حرفی بازم تنهام نزاشتین لبخند

همی الان نوشت :این پستو یگالمه وقت پیش نوشتم ولی هر کاری کردم آّپ نشد تااااااااااااااااا الان چشمک



نظرات ()



چنج فرند
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/۸/٧

دوره ی دوستیهای موقت که طی شد خدمت میرسیم چشمک

نظرات ()



مجیدمون اینا
نویسنده: مهدیه - ۱۳٩٠/٧/٢٦

پس چرا موبایل من قالبای پرشینو اینقد بیخودی نشون میده ؟ هان هان هوم ؟؟؟

داشت بدم میومد، اومدم اینجا دیدم نه موبایلم مسخره شو درآورده ...

بعد این همه مدت چه حرفی چه کشکی، ولی خواستم بگم انصافا بعضی آقایون خیلی باشعورن ،نمونه ش همین پسردایی خیلی بزرگه ی من (میگم بزرگ قشنگ بزرگه هااااااااا یعنی از مامانمم دوماه بزرگتر حتا)تو یکی ازین کوییزای فیس که پرسیده به نظرتون آقایون عاقلترن یا خانوما ،بدون زور و چماق و آقا بالاسرو اینا زده :خانوماتعجب... حالا نه اینکه خانوما عاقلتر از آقایون نباشناااااا اصلاااااا ولی خواستم بگم یه همچین مردان شریفیم داریم تو جامعه مون که به زبون میارن خانوما واقعا عاقلترن ...

لیلا نوشت : یعنی باید دست اون خانومشو ماچ کرد که همچین شوهری تحویل جامعه داده ...

کجایی نوشت : پسرداییم خیلیم ترکه ،ازون سنتیاشم هس تازه ،گفتم نگین زن ذلیل ه و ایناااااااااا که کلامون تو هم میرهنیشخند

منم که حســـــــــــــــــــــــــــاس نیشخند(جون عمه م )... بقول الی: حساس نشو حساس نشو ...



نظرات ()



مطالب قدیمی تر »